آن سه شنبه – نویسنده : سعید مولوی

/ / داستان های کوتاه

امروز آسمان حالت عجیبی به خود گرفته است. حالتی تهاجمی، مرموزانه و کمی غم زده. انگار امروز کسی در گوشه ای از این شهر دل شهر را شکسته است. بر حسب عادت و چون درخواست پیک موتور در میدان ونک بالاست، خود و موتورم را هر لحظه به میدان ونک نزدیک و نزدیک تر می کنم.

شلوغی میدان، تردد مورچه وار انسان های کیف به دست و صدای بوق تاکسی های زرد رنگ همگی منتظر سه شنبه ای پرکارند. هوا سوز سوزنده ای دارد. سوزی سرد و استخوان شکن. همین که از ضلع شرقی وارد میدان می شوم آلارم گوشی ام به صدا در می آید. بدون تعلل و تامل درخواست اپلیکیشن را قبول کرده سپس جزئیات آن را می خوانم.

مبدا: خیابان ولیعصر عج، روبروی پارک ملت، جواهری ایزدی

مقصد: پاسداران، بهستان چهارم، پلاک31/2، واحد 6

توقف در مسیر:40دقیقه! برگشت: ندارد

نوع درخواست: مرسوله

قیمت:25500 تومان.

تنها یک موضوع ذهن مرا به خود مشغول می کند. توقف در مسیر، آن هم40 دقیقه!…. اما چرا؟

نقشه گوگل را باز می کنم همزمان که ترافیک راه ها را چک میکنم به مبدا حرکت میکنم. هنوز چند ثانیه ای از کلنجار ذهنم با آن 40 دقیقه نگذشته است که شماره ی ناشناسی روی صفحه گوشی ام ظاهر می شود.

صدایش نسبتا جوان است و از من می خواهد که مراقب مرسوله باشم و با احتیاط آن را به مقصد ببرم.

اما همین که می خواهم راجع به توقف 40 دقیقه ای سوال کنم صدای بوق قطع شدن خط طنین انداز می شود.

روبروی جواهر فروشی می ایستم، موتور را روی جک می زنم، اما خاموش نمی کنم، وارد مغازه می شوم خود را معرفی می کنم و نام صاحب بسته را به فروشنده مغازه می گویم.

از مغازه دار بسته کادو پیچ شده ی زیبایی را که روبانی روی آن خودنمایی می کند تحویل می گیرم و سریعا به سمت مقصد حرکت میکنم.

بعد از گذر از خیابان های شلوغ و عبور از پل میرداماد دوباره ذهنم مشغول آن 40 دقیقه می شود.

من که بدون معطلی بسته را تحویل گرفتم و دارم به سمت مقصد می روم پس چرا آن شخص 40 دقیقه توقف در مسیر لحاظ کرده است؟!

سرسری از کنار آن علامت سوال می گذرم و با خود می گویم شاید خواسته است در این اوضاع بد اقتصادی کمی به فکر پیک ها و موتورسوارانی باشد که بدون هیچ بیمه و مزایایی در این هوای سرد به ناچار به این کار مشغول اند.

بعد از عبور از کوچه، پس کوچه ها خود را به خیابان پاسداران می رسانم و بعد از چند دقیقه سرکشی به اسم تابلو های میخکوب شده به نبش دیوارها، کوچه مورد نظر را پیدا می کنم.

بهستان چهارم، کوچه ای خلوت و پهن با درختانی خشکیده و سکوتی ناخوشایند.

دوباره به صفحه ی گوشی نگاه می کنم، آدرس را چک می کنم، درست آمده ام. همینجاست.

زنگ آیفون را می زنم، کسی جواب نمی دهد. همین که می خواهم با مقصد تماس بگیرم در ساختمان باز می شود. صدای ناخوشایند جیر جیر در بلند می شود و من در لابی تاریک خانه چشمم به پیرمردی می خورد که کت و شلوار اتو کشیده ای به تن دارد و کروات سرمه ای خال داری زیر آن خودنمایی    می کند.

سلام خشکی می کنم و با گفتن مشخصات مقصد، او مرا راهنمایی می کند.

به سمت آسانسور می روم. دکمه سه را می زنم، داخل آسانسور ناگهان چشمم به کارت کوچکی که زیر روبان کادو آویزان است می خورد.

روزت مبارک مادر عزیزم

به طبقه ی سوم می رسم.

عجب! راستی امروز روز مادر است! این اولین بار است که چنین روزی را فراموش می کنم..به طبقه سه می رسم. در باز است، در می زنم اما کسی جواب نمی دهد. با کمی ترس و دلهره در را کمی نیمه باز می کنم و یاالله می گویم.

صدای مهربانی به گوش می رسد که می گوید : بفرما داخل پسرم، الان می آیم.

می گویم: مزاحم نمی شوم اما قدرت مهربانی او، بر تعارف سرد من غلبه می کند. کاسکت را از سرم بر می دارم و مشغول دیدن تصاویر قاب شده ای از فرزندان و نوه هایی می شوم که هر کدام با لبخندی تصنعی در گوشه ای از دیوار جا خوش کرده اند.

صدای گرم و صمیمی مادر به این مشاهدات کنجکاوانه پایان می دهد. سلام و احوالپرسی می کنم و به نشانه ادب کمی خم می شوم.

خانمی با سن 70تا75 سال با چادری سفید و گل گلی و لبخند پرمحبت که هرگز گذر سالیان عمر ذره ای از مهربانی صورتش کم نکرده، سینی چایی را روی میز قرار می دهد و از من می خواهد بنشینم. عطر چای تازه دم همراه با گل سرخ، مهر و محبت این خانه را دو چندان جلوه می بخشد.

بسته را به او تحویل می دهم اما هیچ نشانه ای از خوشحالی در صورت یخ زده اش نمی بینم. می گویم: روزتان مبارک، بابت چای ممنون. زحمت کشیدید.

همین که دست به زانو می گذارم تا بلند شوم جمله ای مرا در جای خود میخکوب می کند.

– بشین پسرم بروم برایت بسکوییت بیاورم.

و چند دقیقه بعدبا جعبه بسکوییت می آید. برای اینکه ناراحت نشود یکی برمی دارم. ساکت و آرام روبروی من نشسته است و سکوتی تلخ و زجر آور هر لحظه مرا بیشتر عذاب می دهد.

چند دقیقه بعد کلاه کاسکتم را از روی میز برمی دارم و آماده رفتن می شوم.

– مرسی پسرم که کنارم ماندی، کاش بیشتر میماندی، چیزی به اذان نمانده، ناهار را پیش من باش من هم تنها هستم.

از او تشکر می کنم و می گویم : بیشتر از این مزاحمتان نمی شوم.

به سمت من می آید در حالی که مقداری پول در دستش است.

– بفرما پسرم، دستت درد نکند

می گویم: نه مادرجان، کرایه حساب شده.

اما او جمله ای می گوید که شبیه تیر خلاصی است برای پایان این سکوت تلخ.

– می دانم پسرم، این پول بخاطر وقتی است که گذاشتی و چند لحظه ای کنارم بودی و مرا تحمل کردی.

زبانم قفل شده است، نمی توانم بگویم که پسر با محبتتان حتی هزینه چند لحظه ماندن من در کنار مادر مهربانش را هم حساب کرده است!

خودم را به نفهمی می زنم و می گویم: نه مادرجان، این حرفا چیه، زحمت کشیدید و پذیرائی کردید، باز هم ممنونم.

نمی دانم چطور خودم را تا پایین ساختمان رساندم.

گیج و منگ و عاجز از هضم این ماجرا گوشی ام را خاموش می کنم و روی موتور می نشینم و روشنش می کنم اما همچون انسانی غریب و بیگانه نمی دانم به کجا بروم.

فکرم آن چنان دچار تشویش و دگرگونی شده است که ذهنم فقط به یک جا می رسد.

بهشت زهرا ….

جایی که مادرم در کنار تمام مادران مهربان دیگر، شاید هنوز هم منتظر فرزندان شان هستند.

                                                                                                                                            پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *