آینۀ چین خورده – نویسنده : سجاد خلیلی

/ / داستان های کوتاه

در میانه قرن بیستم، در بلندای شهری کوچک و دور افتاده، بر روی این کره خاکی و در انتهای خیابانی بن بست با حاشیه ای دو جانبه از رویای بیهوده درختان تناور چنار، قصری عظیم و با شکوه قرار داشت. مالکین آن قصر که از اعیان و حکمرانان شهر بودند و چندین و چند خدم و حشم داشتند تعدادشان از سه تجاوز نمی کرد.
در هزار توی آن قصر مجلل و در اندرونی آن، اتاق پذیرایی پر زرق و برقی قرار داشت. بر صدر آن اتاق، آینه ای تمام قد و عظیم چند صد ساله به دیوار گردویی تکیه داده بود. حاشیه اش به رنگ مس درخشان بود و پر از نگین های قرمز رنگ یاقوتی بود.
دو سالی بود که اشکی از آسمان بر زمین فرو نچکیده بود. آفتاب تلخ و سمج بر پوست نازک زمین نیش می زد و زمین نرم و شبیه خاکستری ساکن و سوزان شده بود. قحطی و گرسنگی در سراسر شهر بیداد می کرد اِلا در قصر.
غروب روزی از روزهای اواسط پاییز، طوفان نوحی دور دست به سوی شهر خزید. آسمان خسته از سکوت خشک و پوچ چند ساله اش، به یکباره به خود پیچید و گرفتار شد. ابرهای سیاه و نامرئی بهم لولیدند و آسمان شروع به ترقه انداختن و جرقه زدن کرد.
با نخستین ترقه، آینه از وسط به دو نیم شد و شکافی ریز و در عین حال غیر قابل ترمیم، سطح عمودی آن را فرا گرفت. طوری که صدای پوسیدنش در سکوت کدر اتاق پذیرایی طنین افکن شد.
خان سالار در آن لحظه با چشمان بسته کنار شومینه خاموش که روبروی آینه قرار داشت بر روی صندلی راحتی اش نشسته و پای چپش بر روی پای راستش لِی لِی می کرد و سیگار دود می کرد.
خان سالار مردی بود با پوستی زبر و موهایی شبیه سیم خاردار و ابروهایی نامتقارن که جای نعل اسبی بر روی پیشانی اش خودنمایی می کرد و چالی بر روی چانه اش بود.
شهر به وسیله او تمشیت می شد. زنش سال ها پیش به طرزی مشکوک خفه شده و دو فرزند از او به یادگار داشت. یک پسر و یک دختر.
آینه که ترک خورد، خان سالار گردنش را به سمت راست شانه اش چرخاند و با گوشه چشم راست نیم بازش، برای لحظه ای به آن نگریست. دوباره به حالت قبل بازگشت و تا تمام شدن سیگارش تکان نخورد. ته سیگارش را در زیرسیگاری روی طاقچه شومینه خاموش کرد. بلند شد و به ساعت جیبی اش نگاهی انداخت. کم و بیش پنج و سی دقیقه بود.
خورشید که به پشت ابرهای تیره فرو رفته بود باعث شده بود کمی زودتر سیاهی فرا برسد.
خان سالار به سوی آینه شکسته رفت و به چهره ی ترک خورده و خاکستری رنگ خود نگاه کرد. به پلک های خشک و چروک خورده اش و به منطقه بایر چانه اش دستی کشید. تصنیفی خود ساخته و بند تنبانی زمزمه کرد. فوت عمیقی رو به آینه کشید، لحظه ای بخار کرد و بعد محو شد. به سراغ زنگوله ی مسی که با فاصله ای اندک از لولاهای در آویزان بود رفت، با چکش کوچک مخصوصی که پهلویش قرار گرفته بود ضربه ای به آن وارد کرد.
پیرمرد طاسی با ابروهای پرپشت در هم و چهره ای مرموز و زیرک که انگار پشت در منتظر ایستاده بود، فوراً در اتاق پذیرایی را گشود و گفت : خان سالار به سلامت باد در جان نثاری حاضرم.
خان سالار که نیروی پاهایش تحلیل رفته بود، دوباره رفت بر روی صندلی راحتی اش نشست بعد به پیرمرد مرموز گفت : اون آینه شکسته. خوب بهش نگاه کن که یادت نره. برو به کسی که این کاره باشه بگو یکی لنگه همین بسازه. میخوام تا قبل از اینکه میرم رختخواب حاضر شده باشه. پس چی شد ؟ لنگه همین.
پیرمرد گفت : اطاعت میشه خان سالار…. الساعه.
تعظیمی کرد و بدون اینکه چهره اش را از خان سالار برگرداند بیرون رفت و در به آرامی پشت سرش چفت کرد. به یکباره کتی بدون هشدار قبلی بی محابا در را تا آخر باز کرد و وارد شد. طوری که صدای غژغژ لولاها به گوش نرسید. در به محکمی بسته شد.
کتی تنها دختر خان سالار بود. ساق پاهایش بفهمی نفهمی کلفت شده و زیر موج ناآرام غره های بلوغ احساس خفگی می کرد.
خان سالار که روی صندلی نشسته بود و به تندیس مرمرین خود نگاه می کرد، با شنیدن صدای تند در، چشمانش یکه خورد و به سوی در رو برگرداند.
کتی در آن هوای طوفانی خیس عرق بود و نفس نفس می زد. به سراغ آینه رفت و موهای ژولیده و بهم ریخته اش را با شانه پدرش که پر از سیم های خاردار بود شانه کرد. بعد پارچ آب را برداشت و نصف آن را لاجرعه سرکشید.
خان سالار گفت : چته دختر ؟ زهرم ترکید ! این چه وضعیه ؟
کتی بدون توجه به ترک خوردن آینه، نم پس نداد. دوباره به تندی خارج شد بدون اینکه صدای غژغژ لولایی بیاد. ساعت با صدای سمج و بی پایانش روی هشت می لغزید.
اکنون آسمان به کدرترین حالت خود رسیده و ترقه ها و جرقه ها جایشان را به قطرات ناهمگون و شدید باران داده بودند. پیرمرد مرموز در زد.
خان سالار گفت : بیا تو.
پیرمرد گفت : خان سالار به سلامت باد. قربانت شوم آینه ای که امر فرموده بودین حاضره، اجازه می فرمایید بیاریمش داخل ؟
خان سالار که نوک روشن سیگارش داخل اتاق کم نور دیده می شد، دست راستش را بلند کرد و گفت : اون چراغم روشن کن.
دو نفر با لباس متحد شکل مخصوص قصر، پشت در، آینه بر دوش، عقب تر از پیرمرد داشتند داخل می شدند که شهباز چسبیده به در تنه ای به یکی از آنها زد و سراسیمه داخل شد.
او تنها پسر و جانشین خان سالار بود که شهباز خان صدایش می زدند. از زمانی که خان سالار به دلیل ضعف جسمانی اش کمتر از قصر بیرون می رفت شهباز خان سکان دار اصلی شهر شده بود.
مردی بود میانسال و نخراشیده با چشمهای شبیه چشمان یک گاو نر که هر وقت از چیزی عصبی میشد انگار همان لحظه از قبر بیرون زده بود. چهره اش هم مضحک بود و هم اخمالو.
گفت : پدر رعیت شورش کردند زیر این بارون، این وقت شب بیرون قصر جمع شدن میگن زمینامونو می خوایم.
خان سالار دود سیگار را با حالتی عصبی به هوا فرستاد و گفت : چی ؟ دوباره شروع شد ؟!
سیگار نصفه اش را داخل زیرسیگاری خاموش کرد : گور بابای همشون. الان که بارون شده زمین می خوان ؟ چرا وقتی که قحط سالی بود چیزی نمی خواستن ؟ زیاد شلوغ کنن میدم همشونو تیر بارون کنن.
شهباز خان گفت : حالا تکلیف چیه پدر ؟
خان سالار کمی مِن مِن کرد و دستی به چند موی لای چال چانه اش زد و گفت : بگو یه نماینده بفرستن پیشم ببینم چه مرگشونه.
آینه جدید همچنان بر روی دست ها آویزان بود. دو نفری که آینه را حمل می کردند از چهره غضبناک خان سالار و شهباز خان واهمه داشتند تا مکان قرارگیری آینه را بپرسند.
پیرمرد مرموز نیز معمولاً در همچین شرایطی به کنجی می خزید و لال می شد. در این اثنای بلبشو گویی دو آینه نیز با هم گفتگو می کردند.
آینه قدیمی با صدایی حزین و خشک به آینه جدید گفت : می بینی چه اوضاعیه ؟ من سال هاست دارم این وضع نکبت رو تحمل می کنم.
آینه جدید بی خبر از همه جا و خوشحال از اینکه بالاخره آرزویش برآورده شده و آینه ی قصر اعیان شهر شده گفت : چه وضعی ؟! مگه چی شده ؟ من که سر درنمیارم !
آینه قدیمی که پوست مسی تمیز و درخشانش بعد از ترک خوردن به یکباره غمگین شده و یاقوت هایش کدر شده بودند گفت : منم اوایلی که اومده بودم اینجا مثل تو فکر می کردم، به خودم می بالیدم که آینه خان سالار و اعیان شهر شدم و اونا بوسیله من خودشونو آراسته می کنن. اما هر روزی که می گذشت بیشتر از خودم چندشم می شد چون این من بودم که وقتی خان سالار داشت زنش رو با بالش خفه می کرد اینجا بودم. چه جوری بگم ؟ حس می کردم منم تو کارای اینا شریکم. تا اینکه یه روزی رسید که قلبم طاقت این همه ظلم و جنایت رو نداشت و از وسط به دو نیم شد.
آینه جدید گفت : جدی میگی ؟ ولی اینا تو راه که داشتیم می اومدیم گفتن به خاطر آذرخش آسمون بوده اینجوری شدی !
آینه قدیمی گفت : دوست جوان من، آدم ها معمولاً هر چیزی رو به باورها و اعتقاداتی که تو مغزشون فرو کردن نسبت میدن. بدون اینکه در مورد اون چیزها تحقیق یا پرسش کنن. اونا تنبلن، از مغزشون استفاده نمی کنن. دوست جوان من، امروز یه پندی بهت میدم امیدوارم بهش عمل کنی.
آینه جدید گفت : چه پندی ؟ حتماً …. بگو.
آینه قدیمی گفت : ریشه تمام مسائل شکه، شک. تو باید سعی کنی به همه چیز و همه کس شک کنی.
آینه جدید گفت : منظورت اینه که به همه چیز و همه کس بدبین باشم ؟
آینه قدیمی گفت : نه دوست جوان من …. شک با بدبینی خیلی فرق داره. بدبینی یه جورایی موجب تنفر می شه و من اصلاً نمی خوام از کسی یا چیزی متنفر باشم. وقتی میگم شک کنی یعنی اینکه مثل بقیه همین جوری هر چیزی رو سرسری نپذیری و قبول نکنی بلکه در موردش خوب تحقیق کنی و خوب یا بدش رو از هر نظر بسنجی بعد که با ایدئولوژی ذهنت جور دراومد، اونوقت می تونی بپذیریش یا ردش کنی.
و در این بین نماینده ای از طرف کشاورزان با لباسی ژنده و چرک آلود و ریشی بلند که تا روی سینه اش می رسید وارد شد. او کدخدای مردم بود.
شهباز خان که همراهی اش می کرد گفت : همین جا جلوی در وایسا. قصر رو به گند کشیدی.
کدخدا کلاه نمدی اش را از سر برداشت و به خان سالار عرض ادب کرد. چند قطره آب از کلاه بر زمین چکید.
خان سالار جواب نداد و پشت به کدخدا گفت : می شنوم.
کدخدا گفت : خان سالار، ما اومدیم زمینایی که ازمون گرفتین بهمون پس بدین.
خان سالار رو برگرداند و در حالی که گر گرفته بود گفت : هه… تا حالا که زمین ها بایر بودند و ما بهشون رسیدگی می کردیم و بارونی تو کار نبود، زمین ما بودند حالا که وضع عوض شده میگن ما به زور ازتون گرفتیم؟ چه غلطا … چرندیاتت رو شنیدم. حالا می تونی بری.
کدخدا ادامه داد : خان سالار بخدا بچه هامون از گرسنگی دارن تلف می شن، بهمون رحم کنید.
خان سالار دست چپش را روی قنداق تفنگ کمرش گذاشت و با دست دیگرش به شهباز خان اشاره کرد و گفت : بفرستش بیرون.
کدخدا که دید شهباز خان به سمتش می آید تا او را بیرون بفرستد، مرگ را بر شرمندگی پیش هم نوعانش ترجیح داد.
دستی بر ریشش کشید و آب تلنبار شده ی لابلای موهای ریشش را بر زمین چلاند و گفت : خان سالار درسته که الان شما تفنگ دارین و صدها سرباز و صدها هزار گلوله و ما گرسنه ایم…. اما یقین داشته باشید سرانجام این ماییم که پیروز می شیم حتی اگه هزار بار کشته بشیم یا از شدت گرسنگی بمیریم.
کدخدا رو برگرداند، دست شهباز خان را پس زد و به سمت در خروجی رفت.
خان سالار رو به شهباز با انگشت شصتش، بیخ گلویش کشید و شهباز خان نیز پشت سر کدخدا راه افتاد.
بعد خان سالار با تند مزاجی تمام به دو نفری که آخرین نیرویشان در زیر بار سنگین آینه داشت تلف می شد گفت : شماها که هنوز این آینه کوفتی رو نذاشتین سرجاش ؟!
پیرمرد با ترس و لرز میان کلام او پرید و گفت : جان نثارم خان سالار… منتظر دستور شما هستند که مکان دقیق آینه را بهشون امر کنید.
خان سالار گفت : بذارش سر قبر بابات. خب معلومه اُشتر… اون آینه ترک خورده رو بردارید اینو بذارید سر جاش.
پیرمرد چاپلوسانه گفت : نشنیدید خان سالار چی امر کردن ؟! خب زود باشید دیگه.
و رو به خان سالار گفت : قربانت شوم این آینه ترک خورده رو کجا بذاریم ؟
خان سالار بعد از اینکه پوکی به سیگار زده و آرام تر شده بود گفت: ببر بذارش زیرزمین، لای همون آت و آشغالا ….

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *