به من نگاه کن – نویسنده : هانا پیری (متولد 1385)

/ / داستان های کوتاه

با ماشین در یک جاده برفی در حال رانندگی بود. به طرف خانه مادربزرگش می‌رفت. دو طرف جاده از برف پر بود ولی الان برفی نمی بارید. بعضی از قسمتهای جاده هم یخ زده بود اما با این همه زیبایی، او از آن لذت نمی برد. این به خاطر کاری بدی که انجام داده بود. فکرش بسیار مشغول بود. حسی به او می گفت کار بسیار بدی کردی اما حس دیگری می گفت از کارت بسیار خوشم آمده: در تمام دنیا مثل آن گل سینه زیبا پیدا نمی شود اگر برش نمی داشتی، نمی توانستی آن را بخری.

 حس های عجیب و غریبی در ذهنش بود. نمی دانست باید چه بکند. فکرش مشغول اینها بود که ناگهان صدای شنید، لاستیک ماشینش پنچر شد. ماشین را سریع کنار جاده برد و توقف کرد. در را باز کرد و با تاسف به لاستیک ماشین نگاه کرد. چیزی نداشت که آن را درست کند یا لاستیک را عوض کند. به جاده نگاه کرد، می خواست دستانش را بالا ببرد که از ماشین های گذری کمک بخواهد اما متوجه شده در این جاده برفی کاملا تنهاست. با ناامیدی دستانش را پایین آورد. دوست نداشت داخل ماشین بنشیند برای همین بیرون آمد و روی برف های کنار جاده نشست. چقدر هوا سرد بود. به آسمان نگاه کرد. خورشید توانست از پشت ابرهای سفید بیرون بیاید و نور و گرمای لذت بخشش را بر همه چیز بتاباند. اما برف ها چنان روی هم انباشته و سفت شده بودند که خورشید به راحتی نمی توانست آنها را آب کند. نور خورشید، تمام جاده را نورانی کرده بود. می توانست تا انتهای جاده را ببیند. بعضی از قسمت های آسفالت جاده که یخ زده بود زیر نور خورشید برق می زد و برف های کنار جاده هم، بیشتر از هر چیزی، خودنمایی می کرد و این را جاده را به جاده برفی تبدیل کرده بود.

وسط این منظره زیبا یک ماشین با لاستیک پنچر شده و یک دختر که تازه به سن ۲۵ سالگی رسیده است، قرار داشت.

 دوستانش به او می گفتند که خیلی لاغر است اما با وجود موهای بلند مشکی که مانند پرهای کلاغ سیاه بود و از هر طرفش آویزان، او را زیبا جلوه می داد. هر وقت می خندید دندان هایش که از هر مرواریدی سفید تر بود، سبب می شد نگاه هر شخصی را به خود جلب و شیفته کند. چشمان کشیده و به رنگ دریا داشت. همه فکر می کردند چشمانش او را زیبا کرده است ولی با وجود این همه زیبایی، بعضی وقتها از وسایل دیگران خوشش می آمد و بدون اینکه کسی متوجه شود آن برای خودش بر می داشت. در یک جشن تولد، گل سینه زیبای یکی از مهمان ها را برداشته بود ولی اصلا خوشحال نبود.

الان در برف گیرکرده بود و تلفنش هم، آنتن نمی داد تا تماس بگیرد. سوز سرما هر لحظه بیشتر می شد. از روی برف ها بلند شد و به ماشینش تکیه داد. وقتی به ماشین نگاه کرد متوجه شد که برف زیادی روی آن نشسته است. به آسمان نگاه کرد، برفهای درشتی دوباره در حال باریدن بود. اصلا متوجه نبود پالتوی صورتی رنگش از برف سفید شده است! کلاه پشمی اش را روی گوش هایش پوشاند. زیادی سرد شده بود. در ماشین را باز کرد و داخل نشست. همینطور که دستانش را به

هم می مالید متوجه ماشین سبز رنگی شد که در حال گذر است. با دیدن یک ماشین در این جاده برفی و خلوت بسیار خوشحال شد. از این می ترسید که راننده ماشین او را نبیند و برود.

سریع در ماشین را باز کرد و بدون آنکه در را ببندد به طرف جاده رفت. راه رفتن در برف های کنار جاده کار آسانی نبود. با هر قدم پا هایش در برف فرو می رفت و رد پایش بر جا میماند. ماشین سبز هر لحظه نزدیک و نزدیک تر میشد بالاخره میلیانا موفق شد به جاده برسد. دستانش را بالا برد و خیلی در هوا تکان داد و با صدای بلند گفت: صبر کنید.

راننده آن ماشین که خانم جوانی بود به خاطر بسته بودن شیشه ماشینش صدای میلیانا را نمی شنید فقط از حرکات دستان میلیانا متوجه شد که او کمک میخواهد. سرعتش را کم کرد و روی برف های دست نخورده کنار جاده نزدیک ماشین میلیانا پارک کرد.

برف های کنار جاده، زیبایی جاده را می کرد. اما جای چرخ های ماشین آنها را خراب کرده بود حالا  برفها سفید و یک دست نبودند بلکه قسمتی گلی و ناهموار شده بودند. خانم جوان از ماشین پیاده شده و با پالتوی بادی نارنجیش که سرما درآن نفوذ نمی کرد به پیش میلیانا رفت. آن خانم کلاهی نداشت بلکه موهای قهوه ای بلندش که بر روی شانه هایش ریخته بود گوش هایش را در مقابل سرما پوشش میداد. خانم جوان که تقریبا همسن میلیانا بود گفت: به نظر می آید مشکلی دارید؟

میلیانا به لاستیکش نگاه کرد و گفت: لاستیک ماشینم پنچر شده.

خانم جوان گفت: من می توانم درستش کنم.

میلیانا هم تعجب کرده و هم خوشحال شد با همین حال گفت: یعنی شما تعمیرکار هستید؟

خانم جوان گفت: نه اما پدربزرگم که تعمیرکار بود به من پنچرگیری را یاد داده.

میلیانا گفت: خیلی متشکرم خانم جوان.

بعد در حالی که به سمت ماشینش می رفت گفت: می روم جک و لاستیک سالم را بیاورم.

 میلیانا به تپه های پوشیده شده از برف که در سمت راست قرار داشت خیره شده بود، نفس عمیقی کشید و آن قدر آن را حبس کرد که قفسه سینه اش درد گرفت. بالاخره نفسش را بیرون داد. از این  خوشحال بود که کسی پیدا شده تا به او کمک کند اما هنوز فکر آن گل سینه با نقش صدفی که بر روی پالتویش زده بود آزارش می داد. وقتی به آن نگاه می کرد احساس عذاب وجدان می کرد اما نمی توانست از زیبایی اش بگذرد.

در حال خودش بود که با صدای خانم جوان به خود آمد. خانم جوان بر روی پاهایش نشست و جک را زیر ماشین میلیانا گذاشت، دسته جک را گرفت و در حالی که داشت می چرخاند گفت : راستی اسم شما را نمی دانم.

 میلیانا که ایستاده بود، گفت: میلیانا هستم.

 ‏ خانم جوان لبخندی زد و گفت :« الا » هستم.

 پس از آن دسته جک را چرخاند و ماشین در هر چرخش بالا می رفت. میلیانا مانند شاگردی که الا معلمش بود با دقت به کارهای او  نگاه می کرد. برف دوباره بند آمده و خورشید نور لذت بخشش را بر میلیانا و الا می تاباند و آنها را گرم می کرد. ماشین به کمک جک آنقدر بالا رفت که لاستیک پنچر شده در هوا قرار گرفت. الا اطرافش را نگاه کرد و گفت : خانم میلیانا می توانید از صندوق عقب ماشینم اچارچرخ را بدید؟

 میلیانا لبخندی زد و گفت: بله حتما.

در صندوق عقب را باز کرد. ماشین الا بسیار مرتب بود برخلاف ماشین او که بسیار نامرتب بود.

 آچار چرخ را برداشت و هنگامی که می خواست در را ببند جعبه ای که انتهای صندوق قرار داشت توجه او را به خود جلب کرد. خیلی دلش میخواست بداند که آن چه جعبه ای هست اما چیزی درون میلیانا می گفت نباید به وسایل الا دست بزند اما بسیار کنجکاو بود که بداند درون جعبه چیست. دیگر نمیتوانست تحمل کند، آهسته با خودش گفت: فقط جعبه را می بینم همین.

آچار چرخ را سر جایش گذاشت و جعبه را برداشت. وقتی زیر نور خورشید گرفت جعبه طلایی رنگ برق زد، همان برق درچشمان میلیانا هم قابل دیدن بود که گفت با خود گفت : یعنی داخل این جعبه طلایی چیست! ولی نباید این کار را بکنم فقط خیلی کنجکاوم. فقط یک نگاه خیلی کوچک می کنم.

با این فکر که فقط یک نگاه می کنم در جعبه را باز کرد و گردنبندی زیبا با نقش های طلایی رنگ که در وسطش یک گل رز قرمز داشت با زنجیر طلایی رنگ دید. واقعا زیبا بود! تصویر آن گردن بند در چشمان آبی رنگ میلیانا منعکس شد. آنقدر در دلش نشست که زبانش بند آمد. فقط خیلی آهسته گفت: وای!.

 همان لحظه حسی در ذهنش گفت به چی نگاه می کنی، خودت را گول نزن از همان اول هم قرار بود اگر خوشت بیاید، برش داری. زود باش منتظر چه هستی برش دار…

اما حس دیگری هم داشت که به او می گفت: چقدر زود خوبی هایش را فراموش کردی، می دانی اگر او کمکت نمی کرد معلوم نبود باید تا کی در این جاده برفی می ماندی. راستی به آن گل سینه نگاه کن، همان که بر روی پالتوات هست، چقدر زود آن را هم فراموش کردی. امیدوارم خجالت بکشی و این گردنبند را سر جایش بگذاری.

 میلیانا دوست نداشت به خوبی های آن خانم جوان پشت کند اما واقعا گردنبند زیبایی بود همانند همان گل سینه ای که بر روی پالتوی خودش بود. هنوز هم وقتی یاد ماجرای گل سینه می افتاد نمی توانست آسوده باشد. وجدان، آن چیزی که میلیانا از بابتش راحت نبود، آهسته به او می گفت: دلیلش را نمی دانم، اما خیلی از این گردنبند خوشم آمده. ولی الا خیلی به من کمک کرده.

همان طور که میلیانا با خودش حرف می زد، الا که کنار ماشین میلیانا بود گفت: خانم میلیانا آچار چرخ را پیدا نکردید؟

 میلیانا با حرف الا بسیار هول شد و لب پایینش را گاز گرفت. در همان حال گفت: ا خانوم الا….   الان می آورم.

 سپس آن گردنبند را از جعبه برداشت و درون جیب پالتواش گذاشت و آهسته گفت: خواهش میکنم مرا ببخش.

 آچار چرخ را برداشت و به الا داد. الا با آچار چرخ مشغول باز کردن پیچ های لاستیک شد. میلیانا که در همان اطراف ایستاده بود به سختی آب دهانش را قورت می داد و بسیار استرس داشت خطاب به او گفت: می توانید لاستیک را بمن بدهید؟

میلیانا لاستیک را که روی برف ها بود را به سختی بلند کرد و به او داد.

پس از چند دقیقه الا، لاستیک جدید را تعویض کرد. اما از اینکه جک را پایین آورد متوجه شدند لاستیک جدید هم پنچر است. الا از سر جایش بلندشد و با اخم گفت: اینکه لاستیک نو، بود! کی پنچر شده!

 میلیانا با نگرانی گفت: حالا باید چکار کنیم ؟

الا گفت: باید با ماشین من برویم یک تعمیرگاه تا لاستیک را درست کنیم.

 الا ماشین را روشن کرد میلیانا هم کنارش نشست. کل مسیر الا با میلیانا صحبت می کرد اما میلیانا درست جوابش را نمی داد، این به خاطر استرسی بود که داشت. بالاخره به تعمیرگاه رسیدند. میلیانا لاستیک جدید را گرفت و داخل صندوق عقب گذاشت. میلیانا خم شد تا روی صندلی بنشیند ناگهان گردنبند دزدیده شده الا، از جیبش بر کف ماشین افتاد. الا که پشت فرمان نشسته بود این صحنه را دید. میلیانا، یک پایش داخل ماشین بود و دیگری بر برف های کنار جاده، اولین باری بود که کسی متوجه کارهای او می شد. دستانش به لرزش درآمد. نگرانی در چشمان آبی اش معلوم بود. اصلا فکرش هم را نمی کرد که این اتفاق رخ دهد. نمی‌دانست سوار ماشین بشود یا نه.

با تردید و ‌کندی زیاد روی صندلی نشست و پایش را روی گردنبند گذاشت تا آن را بپوشاند به امید اینکه الا ندیده باشد. جرات نداشت سرش را بچرخاند و به الا نگاه کند. الا ماشین را روشن کرد و خیلی آرام و با مهربانی گفت: فکر کنم گردنبندت افتاده زمین، نمی‌خواهی آن را برداری؟

میلیانا ، آب دهانش را قورت داد، خودش را به نشنیدن زد و با صدای لرزان پرسید: چیزی گفتید؟

الا گفت : گردنبندت.

میلیانا نمی‌دانست چکار کند. آرام خم شد و گردنبند را برداشت و در دستانش فشار داد.

الا ماشین را روشن کرد و حرکت کردند.

الا بدون اینکه تغییری در رفتارش ایجاد شده باشد حرف میزد ولی میلیانا داشت از خجالت و شرم آب می شد. با خودش می‌گفت: خدایا پس کی می رسیم! چرا این مسیر تمام نمی شود. دوست داشت فریاد بزند و بگوید من دزدی کردم تا الا، هم او را سرزنش کند، ولی الا همچنان مهربان بود. الا از ماشین پیاده شد و گفت: لاستیک جدید می اندازم.

اینقدر مهربانی و گذشت  او را باور نمی کرد. با خودش می گفت: چطور کسی میتواند اینقدر با گذشت باشد. بعد از این حرف گردنبند را محکم در دستانش فشرد و قطره ای اشک از چشمان آبی رنگش بر روی دستانش افتاد. خیلی متاسف بود، برای همین از ماشین پیاده شد و پیش الا رفت.

 الا گفت: خوب تمام شد.

می خواست به سمت ماشین خودش برود که میلیانا جلویش ایستاد و با گریه گفت: من را ببخش خانم الا.

 بعد از این حرف گردنبند را جلوی او گرفت و گفت: گردنبندات را بگیر خانم الا.

الا گردنبند را نگرفت و گفت: این هدیه را از من قبول کن ولی در عوض قول بده که برای همیشه این عادت بد را ترک کنی.

میلیانا گفت : چطور این عادت بد را ترک کنم، همیشه سعی کردم ولی موفق نشدم.

الا گفت : ولی الان گردنبند را برگرداندی و پشیمان شدی.

میلیانا با شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت :چون شما دیدید و….. و من خیلی احساس شرمندگی کردم، بخاطر اینکه خیلی بمن کمک کردید.

الا گفت : من فقط یک کمک کوچک کردم ولی کسی هست که هر روز به تو کمک می‌کند و همه کارهایت را ‌می بیند. هر وقت خواستی کار بدی بکنی به این فکر کن که دارد به تو نگاه میکند، آن موقع است که باید واقعا شرمنده باشی.

میلیانا انگار که شوک بهش وارد شده باشد، در یک لحظه تمام کارهای بدی که کرده بود از جلوی چشمانش رد شد، دیگر الا را جلوی خودش نمی‌دید. احساس شرم بزرگتری به سراغش آمد، انگار چیزی را که فراموش کرده بود به او یادآوری کردند.

بلند گریه کرد و دستش را جلوی صورتش گرفت،

الا گفت: این نشانه خوبی ست، بلند شو، سعی کن گذشته را جبران کنی. کسی که هر روز تو را ‌می بیند کمکت میکند. امیدوارم بزودی دوباره همدیگر را ببینیم.

 بعد به نشانه خداحافظی برای میلیانا دست تکان داد. میلیانا سبک شده بود، هر دو دستش را تکان داد و بعد سوار ماشین خودش شد اما نمی خواست به خانه مادربزرگش برود بلکه می خواست پیش صاحب گل سینه برود و آن را پس بدهد شاید صاحب گل سینه همانند الا رفتار نکند اما دیگر نمی ترسید بلکه به خودش اطمینان داشت. انگار حالا بهتر رانندگی می کرد. وقتی که به جاده برفی آمده بود از زیبایی های آن لذت نمی برد اما حالا به نظرش جاده برفی بهترین و زیباترین جاده ای بود که تا به حال در آن رانندگی کرده بود.

سمت چپ جاده پوشیده از برف و دره سمت راست پر از درختان کاج بود، درختانی که برگهایشان سفید بود چون برف زیادی بر روی آنها نشسته بود. خورشید در حال غروب بود.

بالای کوه به رنگ نارنجی درآمده بود که به سرعت رو به پایین می رفت.

میلیانا گل سینه را از پالتویش برداشت آورد و روی صندلی کنارش گذاشت. حالا زیبایی آن دیگر برایش مهم نبود.

 لبخندی زد و گفت « خدایا به من نگاه کن»

 

پایان

1 Comment to “ به من نگاه کن – نویسنده : هانا پیری (متولد 1385)”

  1. فاطمه says :پاسخ

    سلام خیلی عالی بود داستان باعث میشد کنجکاو باشی و تا اخر داستان و بخونی خیلی خوب بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *