خروس سمج – نویسنده : سارا محمدی(متولد 1383)

/ / داستان های کوتاه

پاهایم را کنار هم گذاشتم، دست هایم را بر هم قلاب کردم و روی یک صندلی چوبی، گوشۀ هال پذیرایی منتظر نشستم. خانۀ مادربزرگم بودیم. ( مادر مادرم )

وسط هال، دو ردیف مبل راحتی روبروی هم گذاشته بودند. مادرم هم آنجا بود و داشت با خواهر برادرها و مادرش صحبت می کرد. پدربزرگم ( یعنی پدر مادرم ) هم به رحمت خدا رفته بود. مثل اینکه توی این خانواده پدرها زود می میرند. پدر من هم ماه پیش رفت پیش پدربزرگم. چطور توانست پسر سیزده ساله اش را ول کند و برود ؟ آه! دوباره یادش کردم. فکرش از ذهنم بیرون نمی رود. او یک پدر معرکه بود ولی سرطان ریه او را زود از پا در آورد. نه، نباید جلوی این جمعیت گریه ام بگیرد. نفس عمیقی کشیدم و به ادامۀ صحبت هایشان گوش دادم.

مادرم می گفت : او هنوز بچه است و باید کنار من باشد و من از او مراقبت کنم.

دایی هم می گفت : خانۀ همه ما کوچک است و تو و اسباب و اثاثیه ات به زور توی خانۀ ما که از خانه همه خانواده بزرگتر است جا می شود. ما از اول هم به ازدواج تو راضی نبودیم. خدا را شکر کن کسی را داری که پسرت را پیشش بگذاری.

همۀ آنها نشسته بودند و با اینکه من خودم آنجا بودم داشتند در رابطه با آیندۀ من حرف می زدند. از همۀ بزرگترها بدم می آید؛ بدون اینکه گوشه نگاهی به نظر من داشته باشند برای خودشان می برند و می دوزند.

بعد از مرگ پدرم همه چیز به هم ریخته بود. مجبور شدیم خانۀ اجاره ای مان را ول کنیم. مادرم خانه دار بود و نمی توانست پول اجاره خانه مان را بدهد، برای همین به روستای مادربزرگ مادری ام آمدیم تا اینجا بمانیم. اسم مادربزرگ مادری ام مریم است. مادرم، مامان مریم صدایش می کند برای همین من هم او را مامان مریم صدا می زدم ولی مثل اینکه خانه هایشان کوچک است و همه می خواستند من را به خانۀ آن یکی مادربزرگم ( یعنی مادر پدرم ) بفرستند. اسمش فاطمه است ولی پدرم او را مامان فاطی صدا می زد. چیز زیادی از مادربزرگ پدری ام یادم نمی آمد، ولی بچه که بودم زیاد به آنجا می رفتیم. بعد از چند وقت روستایمان را عوض کردیم و به روستایی به اسم بوران رفتیم و از روستای شیلی که مامان فاطی آنجا بود خیلی دور شدیم. من فقط یادم می آید که مامان فاطی یک خروس داشت. می دانم عجیب است ولی فقط همین را یادم می آید.

در این فکر و خیال ها بودم که فریاد مامان مریم من را به خودم و زندگی فلاکت بارم آورد. مادربزرگم با عصبانیت فریاد کشید و رو به مادرم گفت : این پسر هم بچۀ همان پدر است ( و با انگشت به من اشاره کرد. ) موهای مجعد مشکی اش و اندام بلند و استخوانی اش من را یاد شوهر بی دست و پایت می اندازد که حتی نتوانست توی آن روستا ( روستای بوراک ) یک کلبۀ نقلی ارزان قیمت برایت بخرد.

این دیگر بی انصافی بود، پدر من مرد شرافتمندی بود، فقط پول زیادی به مردم بدهکار بود، برای همین بخش زیادی از پولش را به آنها داد و به همین دلیل بود که ما نتوانستیم خانه ای بخریم. در حالی که دست هایم را محکم مشت کرده بودم این افکار را در ذهنم مرور می کردم، دستی در همان موهای مجعد و مشکی کشیدم و دوباره به فکر فرو رفتم.

وقتی دستم را توی موهایم می کشیدم حس خوبی پیدا می کردم، آرامش می یافتم و می توانستم فکر کنم. خودشان هم، مادر و خواهر و برادرهای خوبی برای مادرم نبودند. به ندرت به ما سر می زدند. بعلاوه من اصلا این روستا را دوست ندارم. اسم این روستا روستای مالوف است. مغازه هایش خیلی نسبت به خانه ها دور هستند و امکاناتی که ما در روستای قبلی مان بوراک داشتیم را ندارند. با پدرم هر هفته به سمت مغازه های اطراف روستایمان می رفتیم. حتی اگر چیزی هم نمی خریدیم باز هم با هم کلی خوش می گذراندیم و گاهی اوقات از بقالی حاج محمد بستنی می گرفتیم و تا خانه می خوردیم. آه اصلا انتظار چنین اتفاقاتی را نداشتم و هنوز باورم نمی شود که او مرده است. او همیشه سرحال بود یا شاید هم خودش را سرحال نشان می داد.

از آن روز به بعد همۀ ما لباس سیاه بر تن کردیم. من عاشق لباس سیاه بودم، وقتی مادرم پیراهن دکمه دار سیاه را و شلوار پارچه ای سیاه رنگ را با کلی اصرار برایم خرید واقعا در پوست خودم نمی گنجیدم، تا آن موقع لباس سیاه نداشتم چون مادر و پدرم معتقد بودند که لباس سیاه انرژی منفی دارد و از اینجور حرف ها، ولی به نظر من با یک عینک دودی سیاه رنگ عالی می شود. همۀ بازیگر های شهری یک عکس با لباس های تمام سیاه دارند. یکی از دست هایشان را توی جیب شلوارشان می کنند و دست دیگرشان را بر عینک دودی گران قیمتشان می گیرند. من هم جلوی آینه ژست گرفتم و به نظرم خوب می شد اگر عینک هم می خریدم ولی حالا دلم می خواهد این لباس ها و تمام آن پوسترهای سیاه را آتش بزنم. فکر نمی کنم کسی به اندازۀ من از این لباس ها بدش بیاید.

جمعیت پر شده بود از افرادی که پشت سر هم حرف می زدند و غیبت می کردند. آنها بدون اینکه چیزی از زندگی ما و رابطۀ دوستانه ی پدر و مادرم بدانند فقط از پدرم بد می گفتند و مادرم هم سعی می کرد جلوی آنها را بگیرد.

روزی، پدربزرگ مادرم به پدربزرگ پدرم که دوستان خوبی برای هم بودند پول زیادی قرض داد ولی پدربزرگ پدرم آن پول را برداشت و فرار کرد. می دانم که کارش اشتباه بوده ولی این قضیه برای سالها پیش است. هنوز همهمه بود و کلماتی مثل احمق، بی لیاقت و … به گوش می رسید. بالاخره خونم به جوش آمد و محکم ایستادم، دستهایم را مشت کردم و به کلماتی که می خواستم بر زبان بیاورم، فکر کردم.

می خواستم بگویم : شما چه چیزی از زندگی ما و اوقات خوش با هم بودنمان می دانید که مثل افراد کودن هرچه به ذهنتان می آید می گویید و به جای شخص دیگری تصمیم گیری می کنید؟ مگر می شود در خانۀ هیچکدام از شما جای خواب کافی برای من نباشد ؟! شماها فقط افراد کینه ای هستید که نمی خواهید کسی از نسل پدرم در خانه تان زندگی کند.

در این افکار بودم که بلند گفتم: فکر می کنم درست نباشد که من اینجا باشم. ساعت هشت صبح است و من تا فردا صبح به خانۀ مامان فاطی می روم و فردا صبح زمانی که شما تصمیمتان را گرفتید، به اینجا می آیم.

گفتن آن حرفها خیلی راضی ام نکرد و دلم می خواست فریاد بکشم و تمام افکار را بر زبان بیاورم‌ ولی پدر و مادرم همیشه به من می گفتند احترام بزرگترها را نگه دارم. برای همین نمی توانستم آن حرفها را بزنم.

راهم را تا در ورودی کلبه ادامه دادم و خواستم دستگیرۀ در را فشار دهم که مادرم از پشت دستم را گرفت و مرا به گوشه ای برد و بی درنگ گفت : کیلیان مگر به تو نگفتم هر تصمیمی که می خواهی بگیری اول با من مشورت کن ؟ ولی با اینکه کاری که کردی باب میل و با مشاورۀ من نبود، اما عاقلانه بود. تو دیگر سیزده سالت است و بزرگ شده ای و باید تمامی کارهایت را با منطق پیش ببری. تو عاقل ترین پسر دنیا هستی. به حرف هایی که می زنم خوب گوش کن و دقیقا همین کارها را انجام بده. در مسیر خانۀ مادربزرگت یک جنگل است که در آن راه های متفاوتی وجود دارد و هر راه به یک روستای متفاوت منتهی می شود. اسم روستای مادربزرگت را که می دانی، شیلی است. به تابلو های اعلانات اول توجهی نکن و به دومی که رسیدی دو تابلو دارد که به دو راهی شیلات و تاران معروف است. شیلات را ادامه بده و به یک درخت بید مجنون بزرگ که رسیدی به سمت راست بپیچ و چندین متر که مستقیم ادامه بدهی خانۀ مادربزرگت را میبینی. من باید برگردم، به سلامت عزیزم.

دستی روی سرم کشید و پیشانی ام را بوسید، بعد سریع برگشت، از مامان مریم عذرخواهی کرد و به صحبت ادامه داد. راستش من آنقدرها هم باهوش نبودم. همه چیز خیلی سریع انجام گرفت و مادرم باید سریع پیش مامان مریم بر می گشت، برای همین خیلی سریع صحبت می کرد. آنجا که ایستاده بودم و به رفتن مادرم نگاه می کردم صدای مامان مریم را شنیدم که به مادرم می گوید : ادبش به تو رفته. چه دلیلی دارد که یک بچه در صحبت های ما شریک شود و دخالت کند ؟

به حرف های مامان مریم فکر می کردم و احساس می کردم هر ثانیه که بیشتر آنجا می مانم صورتم قرمز و قرمز تر می شود، به این فکر می کردم که چقدر از آن نقشۀ پیچیده را یادم مانده، برگشتم و دستگیرۀ در را فشار دادم، بیرون رفتم و در را پشت سرم بستم. نفس عمیقی کشیدم و به در تکیه دادم و سعی کردم نقشه را یک دور توی ذهنم مرور کنم تا یادم نرود.  نفسی را که در سینه حبس کرده بودم با آه و ناله بیرون دادم و دو دستم را بر موهایم کشیدم. چشمم به یک دوچرخه ی قدیمی که به دیوار کلبه مامان فاطی تکیه داده شده بود افتاد. اگر با آن دوچرخه می رفتم فکر کنم پنج ساعت باید پا می زدم تا به خانۀ مامان فاطی برسم. نگاهی به ساعتم کردم، ساعت یک بعدازظهر می رسیدم. حالا که فکرش را می کنم می فهمم که واقعا نباید از روی عصبانیت تصمیم گرفت. آه، تا حالا راه به این دوری نرفته بودم! آن هم خودم تنهایی با آدرسی که کم و بیش یادم مانده بود. باید دوچرخه را بردارم ؟

دستی در موهایم کشیدم، دل به دریا زدم و سریع دوچرخه را برداشتم و راه افتادم. خوشبختانه از پدرم دوچرخه سواری را خیلی خوب یاد گرفته بودم. سعی کردم خیلی سریع پا بزنم تا زود به خانۀ مامان فاطی برسم تا از رفتن پشیمان نشدم. نمی توانستم تا فردا صبح پشت در بدون آب و غذا و جای خواب بمانم. هرچه دورتر میشدم آرامش بیشتری پیدا می کردم. صدای چرخ دنده مدام توی گوشم بود و با وجود آن صدا خیلی احساس تنهایی به آدم دست نمی دهد. چرخ های دوچرخه کمی کم باد شده بودند ولی خیلی نرم و سریع حرکت می کردند و مثل موج با زمین یکی می شدند و خط صاف و زیبایی از عبور خودشان به جا می گذاشتند. هرچه بیشتر پا می زدم حس بهتری داشتم چون هوای گرم تابستان آزار دهنده بود و خورشید تقریبا تا وسط آسمان بالا آمده بود؛ برای همین هرچه سریع تر پا می زدم گرمای تابستان به نسیمی ملایم تبدیل می شد، حیف که نمی توانستم تمام مدت سریع پا بزنم؛ چون پاهایم خسته می شد. از اینها گذشته حالا می فهمم چرا این دوچرخه را آن گوشه انداخته بودند چون تسمه اش مدام از روی چرخ دنده ها در می آمد و حسابی کلافه ام کرده بود. بعد از چهار ساعت بالاخره به جنگل رسیدم. خوشبختانه با ساعت مچی مشکی که مادرم برایم خریده بود تا با لباس های مشکی ام ست کنم یک دقیقه هم از دستم در نمی رفت. تمام راه پر از تپه های سرسبز بود ولی راه پیچ و خم زیادی داشت و با دردسر خودم را تا آنجا رساندم. اگر تسمۀ این دوچرخۀ بدرد نخور سالم بود فقط سه ساعت طول می کشید.

جنگل پر از درخت های بلند بود و راه را با پوشال هایی قهوه ای رنگ مشخص کرده بودند. از پا زدن خسته شدم و دوچرخه را کنار خودم به داخل جنگل کشاندم. از همان اول راه، درختان جنگل راه خورشید را بسته بودند.

الان تنها چیزی که می خواستم یک رود یا برکه ای از آب بود ولی درختان سرسبز و سر به فلک کشیدۀ جنگل اجازه فکر کردن به خواسته هایم را نمی دادند. واقعا بلند و زیبا بودند. بعد از مدتی دست از نگاه کردن به اطرافم برداشتم و احساس تشنگی کردم ولی نباید به آب فکر می کردم چون تشنه تر می شدم. هنوز موضوع مهم تری بود که بخواهم به آن فکر کنم، منظورم جریان زندگی ام است. نمی دانم ولی اگر مامان مریم هم من را بپذیرد، من دیگر به آنجا نمی روم. آنقدر آن راه پوشالی را رفتم تا به یک تابلوی اعلانات بزرگ و قهوه ای رنگ رسیدم که نام روستا ها روی آن از بالا تا پایین فهرست شده بود و یک فلش جلوی آن بود که نشان می داد از کدام طرف باید رفت تا به روستای مورد نظر رسید. آنطور که یادم می آید باید این تابلوی اعلانات را نادیده بگیرم و ادامه بدهم. خستگی ام درآمد و سوار دوچرخه شدم و راه افتادم. بعد از یک ساعت و نیم که از ورود من به جنگل می گذشت به دو راهی شیلات و تارات  رسیدم، دو تابلوی بزرگ جلوی هر کدام از آن دو راه بود و سمت راست تارات و سمت چپ شیلات نوشته شده بود. نمی توانستم منتظر شوم تا از این جنگل بیرون بروم، به خانۀ مامان فاطی برسم و یک لیوان آب خنک بخورم و روی زمین دراز بکشم. البته فکر نکنم بتوانم جلوی مادربزرگم دراز بکشم.

سریع شیلات را ادامه دادم و تند تند پا زدم تا زودتر به درخت بید مجنون برسم و تا تشنگی من را از پای در نیاورده به خانۀ مامان فاطی برسم. پاهایم داشت خسته می شد ولی بعد از نیم ساعت پا زدن درخت بید مجنون را دیدم و پاهای خسته ام دو برابر سریع تر شدند. ( توی همین نیم ساعت ۱۷ بار تسمه از روی چرخ دنده ها درآمد .) بالاخر به درخت بید رسیدم. آه یه اتفاقی افتاده، چرا بقیه نقشه یادم نمی آید؟ نه، حتما توی حافظه ی بلند مدتم است و باید سعی کنم تا یادم بیاید. باید چپ بروم ؟ نه به راست. توی یک مقاله خواندم که حس ششم افراد زیر ۱۵ سال خیلی قوی است. شاید باید از حس ششمم کمک بگیرم. چشمانم را بستم و جلوی دو راهی رفتم. دو دستم جلوی هر کدام از راه ها دراز کردم و گفتم : راست، یا چپ؟ راست؟ چپ؟ راست؟

فکر کنم یک ربع تمام در حال به کار انداختن حس ششمم بودم! آه باورم نمی شود! شاید همه چیز هایی که در مقاله ها می نویسند درست نباشد. شاید باید چند قدم از هر راه را می رفتم تا یادم بیاید کدام راه را باید بروم. شروع کردم و بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم اول راه چپ را امتحان کنم. به خودم قول دادم که فقط ۱۰ قدم بروم ولی هر قدمی که بر می داشتم احساس می کردم که الان است از زور فشار و استرس، غش کنم. همینطور که سومین قدمم را بر می داشتم صدایی شنیدم و سرم را سریع سمت چپ برگرداندم. انگار کسی داشت به این سمت می آمد. صدای پا هایش را که هر ثانیه واضح تر می شد می شنیدم و با هر ضربۀ پای او علف های بلند پای درخت های سر به فلک کشیده می لرزیدند و صدای هر قدم، من را تا حد مرگ می لرزاند.

پای راستم را عقب گذاشتم و خواستم فرار کنم. پیش خودم گفتم : گراز است، قطعا یک گراز گنده تند تند به اینجا می آید و تا من را ببیند له و لورده ام می کند.

 می خواستم فرار کنم ولی پاهایم تکان نمی خوردند. تاپ تاپ هایی که هر لحظه واضح تر و سریع تر می شدند ضربان قلب من را بالا و بالا تر می بردند. صدا تند و تند و تند تر شد و من آنقدر ترسیده بودم که عرق های پیشانی ام از بغل صورتم پایین می آمدند و بالاخره علف های بلند کنار رفتند و خرگوش قهوه ای رنگی از کنار پوشال ها رد شد.

آخی کشیدم، زانو هایم شل شد و کمی نشستم. بعد از چند دقیقه بلند شدم و تصمیم گرفتم جلوتر نروم. سه قدمی را که رفته بودم برگشتم و کف دست هایم را به هم چسباندم و در حالی که قطره اشکی از گوشه چشم چپم از روی گونه ام رد می شد گفتم : خدایا، قبول کردم که اینجای آدرس مادرم را فراموش کردم، یه حسی از همان اول بهم می گفت که قرار است بخشی از نقشه را فراموش کنم ولی لطفا، خدایا کمکم کن که بتوانم تا شب نشده از این جنگل بیرون بروم، آه قول می دهم که از این به بعد درس جغرافیا را با جان و دل بخوانم و بدون فکر کردن حرفی نزنم.

همانطور که دست هایم را چسبیده به هم نگه داشته بودم، به ساعت نگاهی انداختم. حدود شش ساعت و نیم از آن فاجعۀ اول صبح در خانۀ مامان مریم گذشته بود، از آن لحظه که من گفتم می خواهم به خانۀ مامان فاطی بروم. یکی آنجا نبود که به من بگوید چرا وسط صحبت بزرگترها حرف می زنی؟ یا جلویم را بگیرد!

بلند شدم و دستی بر موهایم کشیدم و فریاد زدم : کمک، کمک، تو رو خدا کمکم کنید، من گم شدم، کمک…

ولی کسی صدای من را نمی شنید. دو ساعت دیگر گذشت و من همۀ راه ها را امتحان کرده بودم. یک جا آرام نشستم تا یادم بیاید، دعا کردم و از حس ششمم کمک گرفتم ولی هیچکدام جواب نداد. سعی کردم همان راهی را که آمدم برگردم ولی من خیلی در درس جغرافیا خوب نبودم و نمی توانستم راه هایی را که آمده بودم برعکس بروم و ترسیدم بیشتر گم شوم. تنها چیزی که دلم به آن خوش بود این بود که تا اینجای راه را درست آمدم. آه چقدر اینجا تاریک است! درخت ها نمی گذاشتند آفتاب ملایم ساعت شش بعدازظهر به جنگل بتابد، مثل قفس شده است!

دستی دیگر بر موهایم کشیدم و احساس کردم دیگر انجام این کار کمکی نمی کند و فقط کمی دلگرمی می بخشد. اگر پدرم اینجا بود حتما می دانست باید چکار کند، اما همیشه در اینجور موقعیت ها با هم بودیم. دوباره دست به دعا شدم و گفتم : خدایا حتی حاضرم با آن عفریته ( مادر بزرگ مادری ام مامان مریم ) هم زندگی کنم و صدها سال در خانۀ آنها کار کنم ولی لطفا من را از این جنگل بیرون بیاور، لطفا.

روی دو زانویم نشستم و چرخیدم، بعد به درخت تکیه دادم و پاهایم را دراز کردم. سعی کردم آب دهانم را قورت دهم و به تشنگی فکر نکنم. اگر مادرم بفهمد چقدر لباس هایم را کثیف کرده ام من را می کشد ولی ای کاش می توانستم یک بار دیگر مادرم را ببینم. به اطرافم نگاه کردم تا شاید راه نجات دیگری یافتم ولی هیچ چیز نبود جز یک خروس!

پاهایم را جمع کردم و با خودم گفتم : این خروس اینجا چه می خواهد ؟!

چهار زانو نشستم و چشمانم را مالیدم تا بهتر ببینم، وای نه! این همان خروس بود، خروس مامان فاطی. اگر او اینجا بود یعنی اینجا خیلی به خانۀ مامان فاطی نزدیک است. من تا وقتی پنج سالم بود به خانۀ مامان فاطی می رفتیم و بیشتر اوقات آنجا بودیم. من معمولا روی سکوی جلوی پله ها می نشستم و با اسباب بازی هایم بازی می کردم و این خروس سمج همیشه آن اطراف می پلکید و با همان پاهای درازش و بال های پهن و جثه بزرگی که داشت دوان دوان به سمت من می آمد و بال هایش را بر هم می زد و مدام به دستم و عروسک هایم نوک می زد. واقعا درد داشت!

سریع روی دو پای خسته ام ایستادم و دیدم که او دقیقا همان حالتی را گرفته که وقتی بچه بودم از او می دیدم. امیدوارم هنوز من را بشناسی خروس سمج.

دستی بر دوچرخه ای که بر زمین انداخته بودم زدم و آن را بلند کردم. مثل رستم سوار بر دوچرخه شدم و با نهایت توان پا زدم.

و خروس هم به دنبالم! آن خروس چطور می توانست آنقدر سریع بدود؟ دویدن آن خروس در بچگی سمت من واقعا من را می ترساند. فکر می کنم حق داشتم که تا آن حد بترسم. چشمم به آن خروس بود که ناگهان از آن تاریکی بیرون آمدم و نور غروب خورشید را دیدم.

یک لحظه ته دلم گفتم : وای خدایا، چرا من این خروس احمق را دنبال کردم ؟ الان خیلی بیشتر گم شدم. دیگر راه نجاتی نیست.

دست از رکاب زدن برداشتم، ایستادم و اطرافم را نگاه کردم. یک محیط کاملا آشنا بود. سمت راستم یک کلبۀ بزرگ و زیبا دیده می شد. وای خدایا متشکرم!

دست چپم را بالا بردم و یک چک محکم ( نه خیلی محکم ) به صورتم زدم تا مطمئن شوم خواب نیستم. به آسمان نگاه کردم و از خوشحالی فریاد کشیدم. من توانستم خانۀ مامان فاطی را پیدا کنم. دوچرخه را زمین انداختم و دو زانو بر زمین نشستم و زمین را بوسیدم، بعد از چند ثانیه فهمیدم که روی فضولات خروس را بوسیده ام!

سریع بلند شدم و با دست و شانه ام، دهانم را پاک کردم. بعد از چند ثانیه که دوباره چشمم به کلبه افتاد سریع به سمت کلبه دویدم، طوری که نزدیک بود زمین بخورم. امروز بیشتر از یک دوندۀ دو ماراتون از پاهایم کار کشیده بودم.

در کلبه را باز کردم و مادربزرگم را دیدم که با یک پیراهن دکمه دار صورتی گل گلی و یک شلوار گشاد راحتی سبز روی مبل نشسته و با عینکش در حال کتاب خواندن است. خانۀ او واقعا بزرگ و زیبا بود، ولی فرصت نداشتم که به خانه نگاه کنم، سریع به اطراف نگاه کردم تا بتوانم آشپزخانه را پیدا کنم، آشپزخانه شان سمت چپ در ورودی بود.

مادربزرگم بعد از اینکه من را دید که دوان دوان وارد خانه می شوم فقط به من خیره نگاه کرد و نتوانست چیزی بگوید.

من بدون اینکه بتوانم حرفی بزنم بی اراده به سمت آشپزخانه رفتم، سرم را زیر شیر آب گرفتم و تا توانستم آب خوردم.

مامان فاطی هم به سمتم آمد و گفت : اوه کیلید، کیلید عزیزم خودتی؟ چقدر بزرگ شدی عزیزم! ( بیشتر اوقات به جای کیلیان من را کیلی صدا می زند ولی مامان فاطی از همان بچگی اسم من را اشتباه می گفت.) چرا اینجا آب می خوری ؟ بگذار تا برایت یک لیوان اب خنک بریزم.

بعد از اینکه آب خوردنم تمام شد، شیر را بستم و مادربزرگم نگاهی به سر و وضعم انداخت و من را در آغوش گرفت و بوسید. بعد از چند دقیقه که تماما قربان صدقه ام می رفت و من تنها کاری که می توانستم بکنم گفتن ” خدا نکند مامان فاطی ” بود، مامان فاطی در حالی که اشک توی چشمانش جمع شده بود و دستش را روی بازوی من می کشید گفت : خیلی شبیه پدرت شدی، اوه کیلید عزیزم نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود! نباید یک سر به مادربزرگ پیرت بزنی ؟ آه لباس هایش را نگاه کن چرا اینقدر کثیف و خاکی شده ای ؟

 گفتم : این مسئله ماجراها دارد، واقعا خوشحالم که شما را میبینم، خیلی چیزها یادم رفته بود ولی الان کم کم یادم می آید . ببخشید که چند سال به شما سر نزدیم و نتوانستیم زیاد همدیگر را ببینیم، متاسفم.

مادربزرگم گفت : اوه نه! این حرف رو نزن، دوست داشتم قبل از اینکه پدرت از دنیا برود بیشتر شما را کنار هم ببینم ولی مشکلی نیست، حتما قسمت این بوده، این لباس های سیاه دیگر چیست ؟ از مرگ پدرت خیلی می گذرد، مطمئنم خودش هم راضی نیست که این همه مدت لباس سیاه بر تن داشته باشی.

بعد از گفتن این حرف ها ناگهان زنگ در به صدا درآمد. بعد از اینکه صدای در را شنیدم یادم آمد که شدم. رو به مادربزرگ کردم و گفتم : اوه، متاسفم مامان فاطی، بدون زنگ زدن وارد

مامان فاطی که به سمت در ورودی می رفت گفت : مشکلی نیست عزیزم، مامان فاطی دورت بگردد. مادرت به برادرزاده اش گفته بود به اینجا بیاید و به من خبر بدهد که تو می آیی. اینقدر بزرگ شدی که نشناختمت.

بعد در خانه را باز کرد. مادرم پشت در بود. مادرم ؟! او اینجا چکار می کرد ؟ فکر نکنم عجیب تر و غیر منتظره تر از امروز را به عمرم ببینم!

مادر با مامان فاطی سلام علیک کرد و یکدیگر را در آغوش گرفتند. من همان جا خشکم زد و نتوانستم چیزی بگویم. مادرم که همان مانتوی مشکی و شلوار پارچه ای مشکی اش را پوشیده بود که در خانۀ مامان مریم پوشیده بود، رو به من کرد و تا چشمش به من خورد چشمانش گرد شد و دهانش باز ماند بعد با تعجب به من خیره شد و گفت : این چه سر و وضعی است برای خودت درست کردی ؟ می دانی چقدر پول این لباس ها را دادم و تو اینطوری پاره و گلی شان کردی ؟ هیچ می دانی ؟ موهایش را نگاه کن، انگار سال هاست به آنها شانه نزده است! چه بلایی به سرت آمده ؟

 من که تا چند لحظۀ پیش آرزوی دیدن دوبارۀ مادرم را داشتم سریع دویدم، بغلش کردم و ارام گفتم : دلم برایت یک ذره شده بود مادر، بعدا همه چیز را تعریف می کنم.

مادرم هم من را در آغوش گرفت و بعد از اینکه دستانم را از دور کمر مادرم جدا کردم و چند قدم به عقب رفتم، مادرم نفسی عمیق کشید و گفت : تو از اینجا خوشت می آید، درست است ؟

گفتم : بله مادر، خیلی خوب است.

بعد مادرم گفت : می دانی کیلی، فکر کنم اگر هر دویمان اینجا بمانیم بهتر باشد.

گفتم : چی ؟ مگر قرار نبود به خانۀ مامان مریم برویم؟ می دانم که آنها نمی خواستند من آنجا باشم ، پس قضیه چی شد ؟

مادر در پاسخ گفت : راستش من سعی کردم آنها کینه های قبلی را کنار بگذارند ولی نتوانستم راضیشان کنم که با هم آنجا بمانیم؛ برای همین امیدوارم مامان فاطی ناراحت نشوند که ما اینجا مزاحمشان هستیم.

مامان فاطی گفت : این چه حرفی ست! این خانه برای من خیلی بزرگ است. خوشحال می شوم اینجا بمانید.

مادرم گفت : شما لطف دارید مامان فاطی. راستی یک دوچرخه دم در دیدم، این همان دوچرخه مامان مریم نیست که خراب شده بود ؟

 گفتم : می شود فردا برش گردانم؟ واقعا خسته ام. ماجراها داشتم که باید سر فرصت برای هر دویتان تعریف کنم.

بعد از سه سال، من و مادرم و مامان فاطی تمامی پس اندازها و درآمدمان را به مامان مریم دادیم تا پولی که پدربزرگ پدرم از پدربزرگ مادرم سال ها پیش گرفته بود جبران شود. خانوادۀ مادرم بالاخره پدربزرگ پدرم را بخشیدند. راستش مامان فاطی خیلی شبیه به پدرم است و اوقات خوش زیادی را با هم سپری می کنیم. فکر نکنم حتی اگر مامان فاطی هم خدای نکرده از دنیا برود، جای خالی پدرم من را آزار دهد چون می دانم که بخشی از پدرم در من هست، همانطور که بخشی از او را در مامان فاطی دیدم.

 بعد از دادن پول به مامان مریم، مامان مریم دلش آرام گرفت و گهگاهی به ما سر می زد و ما هم آنها را برای اینکه نگذاشتند در خانه شان بمانیم بخشیدیم. از آن به بعد زندگی ما، مامان فاطی و مامان مریم خیلی بهتر از قبل شد. می دانم روح پدرم، حالا در آرامش است.

مامان فاطی، آن خروس سمج را به من داد و بعدها فهمیدم که این خروس از هر چیزی که خوشش بیاید، به آن نوک می زند و بال هایش را برایش باز و بسته می کند. من هم هر روز به آن خروس دانه می دهم و با هم کلی در جنگل جلوی خانۀ مامان فاطی بازی می کنیم و گشت می زنیم.

بخشیدن آن خروس هم کار ساده ای نبود ولی حالا به نظرم، آن خروس سمج که اسمش را  “چیلی” گذاشتم، بهترین، باهوش ترین و زیباترین خروس دنیاست.

                                                                                                                        پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *