داستان های کوتاه از نویسندگان ما

  • in داستان های کوتاه

    صاحبخانۀ بی معرفت – نویسنده : الهه غلامی

    خسته و تشنه وارد مغازه شدم، از فروشنده درخواست یک بطری آب کردم و بی مقدمه سر سخن را با او باز نمودم و گفتم: به دنبال خانۀ اجاره ای هستم، از چند املاک سراغ گرفتم یا قیمت ها بالاست یا به مدرسۀ بچه ها دور است. فروشنده که جوانی مودب وبا وقار به نظر...
  • in داستان های کوتاه

    قطار شبانه – نویسنده : یگانه کهکی

    آسمان رنگ سیاهی به خود گرفته و ستاره های پر نور به صورت پراکنده در آسمان دیده می شدند. سوز سرما همراه نم نم باران پدیدار شده و پرنده های آوازخوان در آسمان به یک جهت در حال پرواز بودند. امیرسام با چشم و ابروان مشکی و پوست سبزه ای که داشت، لباس یقه اسکی...
  • in داستان های کوتاه

    کولبر – نویسنده : ب – راکی

    در این زمستان سرد که جایی برای هیچ دلگرمی نمانده، در میان این کوهستان بی رحم و سخت با باری سنگین بر دوش ایستاده ام. عزیمتی دشوار به بلندای صخره های سترگ، به لغزندگی جاده های پر پیچ و خم یخی و به نامعلومی تصویری در میان مه های سر به فلک کشیده در پیش...
  • in داستان های کوتاه

    بشتاب غروب – نویسنده : الهه خرمی

    شایان سرش را در دستانش گرفته، روی لبه ی تختش نشسته و ‌پاهایش را به شدت تکان میداد. با شنیدن چند ضربه که به در خورد،سرش را بالا آورد و فریاد زد: چیه ؟ چکارم دارید ؟ چی می خوایید از جونم ؟ آن طرف اتاق، شکوفه با رنگ و رویی پریده و نگران از...
  • in داستان های کوتاه

    قلب ناتوان – نویسنده : مانیا ساریخانی (متولد 1386 )

    هلالی که به دنبال ماهش می گشت، آسمان را از آن خود کرده بود.  ستاره ها، جلویش زانو می زدند و به او احترام می گذاشتند . ستاره ها کمرنگ تر می شدند و سیاهی شب را بیشتر نمایان می ساختند.                            ...
  • in داستان های کوتاه

    خروس سمج – نویسنده : سارا محمدی(متولد 1383)

    پاهایم را کنار هم گذاشتم، دست هایم را بر هم قلاب کردم و روی یک صندلی چوبی، گوشۀ هال پذیرایی منتظر نشستم. خانۀ مادربزرگم بودیم. ( مادر مادرم ) وسط هال، دو ردیف مبل راحتی روبروی هم گذاشته بودند. مادرم هم آنجا بود و داشت با خواهر برادرها و مادرش صحبت می کرد. پدربزرگم (...
  • in داستان های کوتاه

    به من نگاه کن – نویسنده : هانا پیری (متولد 1385)

    با ماشین در یک جاده برفی در حال رانندگی بود. به طرف خانه مادربزرگش می‌رفت. دو طرف جاده از برف پر بود ولی الان برفی نمی بارید. بعضی از قسمتهای جاده هم یخ زده بود اما با این همه زیبایی، او از آن لذت نمی برد. این به خاطر کاری بدی که انجام داده بود....
  • in داستان های کوتاه

    کلاهی در پشت ویترین – نویسنده : فاطمه بهرامی (متولد سال 1385)

    شب بخیر گفتم و روی تخت دراز کشیدم. خوابم نمیبرد، خیلی فکرم مشغول بود، مشغول آن کلاه، آن کلاه زیبا. امروز که از دانشگاه به سمت خانه بر می گشتم؛ مغازۀ کلاه فروشی را دیدم که یک کلاه خیلی زیبا در ویترینش بود. انگار تازه آن کلاه را آورده بودند، آخه به دلیل علاقۀ زیاد...
  • in داستان های کوتاه

    گربه ای زیر باران – نویسنده : آرمان جولایی (متولد 1385 )

    هیچ چیز بهتر از آغوش گرم خانواده نیست. ما در کانون گرم خانواده همه با هم میخندیم، با هم ناراحتیم و با هم تفریح کرده و غذا میخوریم و در کارها کنار هم هستیم ولی متاسفانه در بین اعضای خانواده، برادری داریم که کمی ناسازگار است. ما خانواده گرم و صمیمی هستیم که در زیرزمین...
  • in داستان های کوتاه

    مغازه سر کوچه – نویسنده : محمدصدرا رضایی (متولد 1385 )

    شبی تاریک و سرد ولی در عین‌حال شلوغ بود. همهمه مردم در بازار، شهر را با شکوه کرده بود. مردم با هر سختی یا خوشی که در سال داشتند به خیابان آمده و می خندیدند. شاید خاصیت عید بود. کوچه ها میان سر و صدای مردم و دادهای دستفروشان گم شده بود. خانه های محله...
  • in داستان های کوتاه

    آن سه شنبه – نویسنده : سعید مولوی

    امروز آسمان حالت عجیبی به خود گرفته است. حالتی تهاجمی، مرموزانه و کمی غم زده. انگار امروز کسی در گوشه ای از این شهر دل شهر را شکسته است. بر حسب عادت و چون درخواست پیک موتور در میدان ونک بالاست، خود و موتورم را هر لحظه به میدان ونک نزدیک و نزدیک تر می...
  • in داستان های کوتاه

    خوشۀ انگور – نویسنده : آزاده آبی

    دو سالی است تمامی کسانی که از دو کوچه مانده به میدان ولیعصر رفت و آمد می کنند و همینطور کسانی که در آنجا به کاسبی مشغولند، شاهد حضور دختر جوانی هستند از مردمان جنوب و بندرعباس که روزی دو بار بساطش را آنجا پهن می کند. زمستان ها، دستکش، شال گردن و کلاه کاموایی...
  • in داستان های کوتاه

    آینۀ چین خورده – نویسنده : سجاد خلیلی

    در میانه قرن بیستم، در بلندای شهری کوچک و دور افتاده، بر روی این کره خاکی و در انتهای خیابانی بن بست با حاشیه ای دو جانبه از رویای بیهوده درختان تناور چنار، قصری عظیم و با شکوه قرار داشت. مالکین آن قصر که از اعیان و حکمرانان شهر بودند و چندین و چند خدم...
  • in داستان های کوتاه

    و غم ها سهم که خواهد بود – نویسنده : مهسا بهروزمنش

    این نمايشنامه تک پرده ای نخستین تجربه مهسا بهروز منش در حيطه نمايشنامه نويسي است که براساس داستان کوتاهی به همین نام از او.هنری  شکل گرفته است.   شخصیت ها: اِسن : مرد جوان 28 ساله (مطلقه همسر بویانا) بویانا : زن جوان 25 ساله (مطلقه همسر اسن) مرد سمسار اول : 25 ساله مرد...
  • in داستان های کوتاه

    خانۀ رویاها – نویسنده : الهه رضایی زاده

    یکی از شب های گرم و دلچسب تابستان بود. مانلی و نیما تصمیم داشتند روی بالکن کوچک خانه شان اندک زمانی را کنار هم بگذرانند. مانلی همۀ چراغ ها را خاموش کرده بود. می خواست ستاره های بیشتری را در آسمان ببینند. هر چند نور تیرهای چراغ برق و ساختمان های اطراف، امکان تماشای همۀ...
  • in داستان های کوتاه

    شاهزاده نشسته – نویسنده : مریم قربانعلی

    صادق در یکی از شبهای زیبا و دل انگیز اردیبهشت به دنیا آمد. آسمان پر ستاره و ماه کامل، آن شب به این ضیافت بزرگ شبانه دعوت شده بودند. همه چیز در بهترین شکل ممکن قرار داشت. وقتی صدای ضعیف و دلچسب نوزادی از خانۀ کوچک و پر عشق رخساره و اسد بیرون آمد، حتی...
  • in داستان های کوتاه

    گمگشته در غبار – نویسنده : ندا ترابی

    شب کم کم به نیمه خود نزدیک می شد. هواي دلچسب بهاري و آسمان زيباي مهتابی هر كسي را به بيرون آمدن از خانه و قدم زدن ترغيب مي كرد. صدای پیچش باد که دست نوازشگرش را به سر و روی شاخه های طراوت یافته از نم درختان می کشید، نوای دل انگیزی داشت که...
TOP