شاخۀ شکسته سرو – نویسنده : فاطمه خدایاری

/ / داستان های کوتاه

به ساعت کنار تخت نگاه کردم کمی از هشت می‌گذشت. به سختی از تخت دو نفره ام که سالها بود برایم یک نفره شده بلند شدم. سرمای زمستان هر روز بیشتر می شد. اشارپ مشکی ام را که زمستان سال پیش برای خودم بافتم روی دوشم انداختم و از اتاق خارج شدم. به سمت آشپزخانه رفتم و کتری را پر از آب کردم و روی گاز گذاشتم. پرده را کنار زدم. برف تمام حیاط و درختان را پوشانده بود. حتی درخت سرو روبروی پنجره تماما سفید شده همان که همسرم مرتضی کاشته بود.
محو تماشای زیبایی برف شدم اما از شدت پا درد نمی توانستم زیاد بایستم. باز خدا را شکر که چشمانم خوب می بیند و سالم است. به سمت کتری در حال جوش رفتم و چای دم کردم. امروز باید همه جا مرتب باشد و شام خوشمزه ای بپزم. بچه ها امشب به خانه ام می‌آیند. زیبا قرار بود زودتر به کمکم بیاید حتما در برف گیر کرده که تا الان نرسیده است.
با خودم فکر کردم تا کم کم غذا را درست کنم او هم می رسد و در کارها کمکم می‌کند.
مشغول بار گذاشتن قورمه سبزی شدم و آهنگ شجریان در گوشم طنین انداز شد. برف همچنان می بارید و صدای شجریان زیباتر از همیشه روحم را نوازش می داد.
قورمه سبزی در حال پختن و جا افتادن بود. یک لیوان بزرگ چای برای خودم ریختم و به سمت مبل کنار پنجره رفتم تا کمی خستگی بگیرم. مبل چوبی قدیمی ام به صدا در آمد اما مرا در خود جای داد. دستم به پولکی های روی میز رفت که برای بچه ها خریده بودم اما از ترس کوری و مرض قند وامانده ام پشیمان شدم و چایم را تلخ خوردم.
همچنان که به درخت سرو می نگریستم، به یاد ایام جوانی ام افتادم روزهایی که عاشق شیرینی و شکلات بودم و با هر چای چند شکلات می خوردم. به یاد روزهایی که با مرتضی داشتم افتادم. باورم نمی شد بیست سال است که دیگر ندارمش. ای کاش در ایام جوانی بیشتر قدر با هم بودن و سرزنده بودن مان را می دانستیم، بیشتر تفریح می رفتتیم و خوش می‌گذراندیم چه روزها که با هم بودیم و قدر ندانستیم فقط خود را غرق کار و زندگی ماشینی کردیم اما امروز دیگر نه چیزی از جوانی ام باقی مانده نه مرتضی عزیزم.
تنها دلخوشی این روزهایم شده آمدن فرزندان و دیدن نوه ها… تنها من مانده بودم و خانه باغ کوچکی در دل این شهر شلوغ.
با شنیدن ممتد صدای زنگ در، از فکر و خیال و چشمان خیره ام به سرو پر برف بیرون آمدم و به سمت در رفتم. قدم هایم آهسته بود اگرچه دوست داشتم زودتر در را باز کنم و زیبا را از سرمای بیرون به گرمای خانه ام دعوت کنم.
بعد از چند دقیقه زیبا با کفش های پر برفش روی پادری جلوی در ایستاد و محکم به هم کوبیدشان تا برف هایش زمین را خیس نکند. داخل شد، دماغش یخ کرده و سرما گونه های سرخش را سرخ تر کرده بود. به آغوشم آمد اشارپ مشکی را دور پالتوی خیسش پیچیدم.
گفتم : چرا اینقدر خیس شدی دخترم! مگه پیاده آمدی؟
– آره مامان ماشینم تو برف گیر کرد مجبور شدم یه جا پارکش کنم و پیاده بیام. برف که قطع شد میرم میارمش. تو خوبی؟ انگار رنگت پریده؟
– نه مادر چیزیم نیست خوبم. دیر کردی نگرانت شدم.
گونه ام را بوسید و دماغ یخ زده اش به درون صورت گوشتی ام فرو رفت. پالتوی مشکی رنگش را درآورد و کنار شومینه انداخت. به طرف آشپزخانه رفت و در قابلمه قورمه سبزی را برداشت.
– واای چه عطری… عاشق قورمه سبزیاتم چرا نذاشتی بیام کمک ؟
– کاری نداشت مادر برای شام دیر می شد و جا نمی افتاد.
همان طور که برای خودش چای می ریخت گفت: اوه کو تا شام! حالا مطمئنی نسرین و سپهر اینا میان؟ مثل دفعه پیش نشه آقا پسرتون بگه کار دارم و هنوز سر ساختمونم. اگرچه ساختمون بهونشه همسر محترمش خیلی خوشش نمیاد بیاد اینجا. فکر کرده ما نمی فهمیم. وای ولی دلم برای دلسا کوچولوش یه ذره شده. نسرین چی؟ میاد؟ یا شوهر جونش ماموریته باید مراقب بچه هاش باشه!
همین طور که حرف می زد، با چای در دستش از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهش به من که سرزنش وار نگاهش می‌کردم افتاد.
– چیه مامان چرا اینطوری نگاه می‌کنی ؟ مگه دروغ میگم ؟
چشمانم را تنگ کردم : بسه دختر، اولا دست به اون پولکی ها نزن برای بچه هاست. دوما تو دست از این خواهر شوهر بازیا بر نمی داری؟ مگه غریبه ان خواهر برادرت هستن. بله گفتن که میان خوبم میان. آقا فریبرزم ماموریت نیست نسرین گفت میان. حالا اگه حاضر غایبت تموم شده بفرمایید چایی تون رو بخورین که کلی کار داریم. زود به زود که نمیاین منم دلم به همین ماهی یک بارها خوشه دیگه مادر. تو هم که بچه دار بشی اینقدر سرت شلوغ میشه که مثل بقیه دیر به دیر به یاد من می افتی یا یه وقتی یادم می افتی که دیگه نیستم.
– وا مامان این چه حرفیه دور از جونت. اصلا بهترین عروس و دامادها رو داری. حالا بیا این چایی رو بگیر بشین اونجا با هیچی ام کار نداشته باش خودم همه چی رو آماده می‌کنم.
لیوان داغ چای را از دستش گرفتم و به طرف مبل جلوی پنجره رفتم و خودم را در آن، جا دادم. بارش برف شدیدتر شده بود و سرو جلوی پنجره سنگین تر.
– زیبا دخترم یادت باشه سپهر اومد بگیم این درخت رو بتکونه خیلی سنگین شده نکنه شاخه اش بشکنه.
زیبا کنارم آمد : آخی چقدر خوشگل شده! می بینمش یاد بابا می افتم. سپهر دنیا اومد اینو کاشت آره؟
– آره مادر وقتی سپهر دنیا اومد تازه این خونه رو خریده بودیم خیلی خوشحال بودیم. اولین بچه هم که بود گفت پاقدمش خوبه این درخت سرو رو براش کاشت چون من عاشق درخت سرو بودم. می بینی حتی با وجود اینهمه برف چقدر استوار و سبزه. هر موقع این درخت رو می بینم دستای زحمتکش مرتضی میاد جلوی چشمام که با چه عشقی خاک رو بیل می زد و این درخت رو می‌کاشت. منم از پشت پنجره سپهر رو بغل کرده بودم و نگاهش می‌کردم. چه مرد نازنینی بود بابات.
نگاهم به سرو پر برف بود و چشمانم را حلقه های اشک پر کرده بود. زیبا برای آنکه اشک هایم جاری نشود جلوی پایم نشست و با همان حالت بچگی اش که هر موقع با سپهر دعوایش می شد و سپهر پز درخت سروش را می داد گفت : اصلا منو دوست نداری. چرا برای من و نسرین درخت نکاشتین ؟
سرش را برگرداند و پشتش را به پنجره کرد. دستم را روی سرش کشیدم و اشک جاری روی صورتم را پاک کردم : تو خودت گل این خونه ای، سنبل این خونه ای، سرو این خونه ای مادر. تو و نسرین رو که خدا داد بابات سه تا گوسفند قربونی کرد و برد به نیازمندها داد. یه جوری نگو انگار نمی دونی مرتضی چقدر تو و نسرین رو دوست داشت.
بغض گلویش را خورد. فهمیدم یاد محبت های مرتضی به خودش و خواهرش افتاده.
لبخند زد و آرام گفت : آره یادمه، خدا رحمتش کنه. من دیگه پاشم که کلی کار مونده.
بارش برف تا غروب ادامه داشت و من مدام از پنجره به درخت سرو نگاه می‌کردم تا اتفاقی برایش نیفتد. زیبا شام را آماده کرد و میوه و شیرینی ها را روی میز چید.
بوی برنج و قورمه سبزی فضای خانه را گرفته بود. همه چیز برای آمدن بچه ها آماده بود و من مثل همیشه چشمم به زنگ در بود تا صدای پر شور بچه ها و تعریف های کاری پسرا و صدای خنده های ریز و پچ پچ های دخترها در خانه بپیچد.
آسمان سرخ شد و برف بند آمد. زیبا زیر غذا را کم کرد و پالتویش را از جلوی شومینه برداشت.
با اضطراب گفتم : کجا ؟ جایی میری؟
– آره مامان حالا که برف قطع شده برم ماشینو بیارم وگرنه تا شب زمین یخ می زنه.
– آخه الان! بچه ها میان بزار سپهر بیاد با اون برو.
– نه مامان کاری نداره میام الان. فعلا خداحافظ.
سرخی آسمان به سیاهی شب بدل شد و ساعت از هشت گذشت. صدای قل قل خورشت و جوشیدن کتری در فضای ساکت خانه پیچیده بود ولی خبری از بچه ها نبود.
صدای تلفن بلند شد به سختی به طرفش رفتم و گوشی را برداشتم. سپهر بود گفت هر کار کرده نتوانسته جلسه کاری اش را کنسل کند و نمی تواند بیاید. گفت برای نسرین هم کاری پیش آمده. صدایش غمگین نبود انگار خیلی هم از اینکه نمی توانند به مادرشان سر بزنند ناراحت نبود.
شوق از وجودم رخت بر بست.
با این حال گفتم : عیبی نداره به کارت برس مادر یه روز دیگه که وقت داشتین بیاین. در این خونه تا هستم به روتون بازه.
ولی از اینکه خود نسرین زنگ نزده بود نگران شدم.
سپهر گفت : چیزی نشده نگران نباش. حالش خوبه.
اما دست خودم نبود. تلفنش هم جواب نمی داد.
دوباره هجوم تنهایی به دل سردم نشست از زیبا خبری نبود ساعتی می شد که رفته بود. احساس کردم هوای خانه سرد شده از بیرون صدایی شنیدم. به طرف پنجره رفتم و نگاهم به سرو پر برف افتاد که یکدفعه شاخه وسطی درخت از شدت سنگینی برف شکست و نقش بر زمین شد. انگار تکه ای از قلبم از جا شکست. یک آن چهره خندان مرتضی جلوی چشمانم نقش بست که با چه شوقی این درخت را برای سپهر می‌کاشت.
با خودم گفتم چه خوب که نیست و این روزها را نمی بیند. تنهایی مرا … اینکه حتی فرزندانش فرصت خوردن یک شام ساده را با مادرشان ندارند و کار و مشغله های زندگی همه وقت شان را گرفته. دلم برای تنهایی ام سوخت. کاش من هم با او از این دنیای تاریک می رفتم و این تنهایی را نمی دیدم. شاید فرزندان مان هم این طور خوشحال تر بودند و همین ماهی یک بار هم خودشان را برای دیدنم به زحمت نمی انداختند.
آهی بلند سر دادم و دوباره نگاهم به شاخه پر برف افتاده بر حیاط افتاد.
پنجره را بستم و اشارپ را روی دوشم مرتب کردم و به دور خودم حلقه زدم. برگشتم تا به طرف اتاق خوابم بروم که نگاهم به سپهر و نسرین و زیبا افتاد و بچه ها و عروس و دامادم.
کیکی در دست سپهر بود و بچه ها هر کدام چند بادکنک رنگی در دست شان به آغوشم پریدند.
– تولدت مبارک مامان بزرگ!
– دیدی سوپرایز شدی..
چشمانم مانند الماس درخشید. تا به حال این قدر از دیدن شان ذوق زده نشده بودم. سپهر با لبخندی کیک را جلوی صورتم گرفت : فوت کن مامان 75 سالگیت مبارک. کلی دوستت داریم ببخشید بهت دروغ گفتم. بیرون اومدن زیبا هم نقشه من بود می خواستم در رو باز بزاره تا اینجوری سوپرایز شی. خوشحال نشدی؟ ببینم مامان غذات رو که خاموش نکردی! از هفت تا خونه اونورتر بوی قورمه سبزیت پیچیده…
در آغوشش گرفتم : نه پسرم خیلی خوشحالم کردین، خوش اومدین.
بعد شمع را فوت کردم و یکی یکی شان را در آغوش گرفتم.
– 75 سالگی ام مبارک.
بر روی صندلی کنار پنجره نشستم. دخترها به آشپزخانه رفتند. تند تند حرف می‌زدند و ریز ریز می خندیدند و غذا را می‌کشیدند.
بچه‌ها با بادکنک هایشان بازی می‌کردند و انگشتی به خامه کیک می زدند و بر دهان می‌گذاشتند و پسرها هم گوشه ای جمع شده بودند و از سیاست و اقتصاد می نالیدند.
و من به یادگارهای مرتضی که جلوی چشمانم راه می رفتند و می خندیدند می نگریستم. پرده را کشیدم و دیگر به شاخه شکسته سرو نیندیشیدم.

 

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *