شهادت دو کبک (اقتباسی از کشکول شیخ بهایی) – نویسنده : مهدیه شوشتری اخوان

/ / داستان های کوتاه

حسام همیشه با دستارش سر و صورتش را می پوشاند و به تمام مردانش هم دستور می داد که چنین روی خود را بپوشانند. او چشمانی تیزبین بسان عقاب، سبیل های کلفت که از دو طرف تاب می داد، تنومند و زخمی بر گونۀ راست داشت که گویا تازه بود و همان چهره اش را خوفناک تر نشان می داد.
سالها راهزن بود و مردانی را گرد خویش جمع کرده بر سر راه کاروانیان کمین می‌کردند و دار و ندارشان را به یغما می بردند.آن زمانها مردم با اسب و قاطر و شتر طی طریق می‌کردند و به واسطۀ حضور راهزنانی چون حسام و مردانش، راه ها نا امن بودند.
راهزنان جا و مکان معینی نداشتند، آنها در دشت های پهناور چادر برپا کرده و بعد از قتل و غارت به جای دیگر می رفتند تا ردی از آنها به جا نماند و دستگیر نشوند. بیچاره مردم مسافر، گاه از بیم جان شان از هرچه داشتند می‌گذشتند چون آنان رحم نداشتند و با اندک مقاومتی خون می ریختند. هر روز و هر شب نقشه می‌کشیدند تا چگونه و چه موقع شبیخون زنند. بعد از هر غارتی، اموال جمع آوری شده مسافران را در چادر حسام گرد آورده و به رقص و بزم و خوشگذرانی می پرداختند و از هنرنمایی های خود داد سخن می دادند و قهقهه می زدند.
حسام که سر دسته شان بود در بی رحمی و خشونت مانند حیوان وحشی می مانست که اگر برحسب تصادف پیردانایی نصیحتش می‌کرد، زبانش را می برید. نه گوش شنوا داشت و نه وجدان بیدار. بعد از مدتها ثروتی کلان گرد آمد. دیگر حسام برای خود خدم و حشمی داشت. از چادر زیبا و بزرگی برخوردار بود و چون شاهان زندگی می‌کرد و فرمان می داد. ندیمه های زیبا دورش را می‌گرفتند و غذایش کباب و مرغ بریان و نوشیدنی اش گواراترین شرابها بود. هرگز کسی تا آن زمان نتوانسته بود او را دستگیر سازد و هیچ مسافری نتوانسته بود از چنگش بگریزد.
روزی در چادر خویش مشغول خوشگذرانی و مست از بادۀ پیروزی قهقهه زنان بر پشتی زیبای ترکمنی لمیده بود که یکی از مردانش خبر داد کاروانی که مقصدش خانۀ خداست عن قریب خواهد رسید.
حسام بسیار خوشحال شد و به آن پیک خوش خبر کیسه ای زر داد چون می دانست حاجیان بسیار ثروتمند هستند و می توانست بعد مدتها، مالی گران گرد آورد.
به مردانش دستور داد جمع شوند و خطاب به آنان گفت: هرگاه کاروانیان رسیدند آنها را یاری دهید و از هیچ کمکی فرو گذار نکنید. بگذارید گمان برند در مکانی امن اتراق کرده اند و با خیال راحت بار از اشتران برداشته و به آسودگی استراحت کنند. آنگاه در یک فرصت مناسب کارمان را شروع خواهیم نمود.
بعد با صدای بسیار بلندی خندید و همه مردانش نیز خندیدند. حسام مردانش را مرخص کرد. می خواست تا قبل از ورود کاروانیان اندکی بیاساید. در خواب، آوای خوش سکه های طلایی را که غارت کرده بود می شنید و در حظ آن خواب بود که بیدار شد و گوش فرا داد. صدای زنگولۀ شتران و داد و بیداد مردان خود را می شنید. برخاست و چادر را اندکی کنار زد.
گرد و غبار غلیظی را دید که از حرکت اسبان و شتران کاروانیان بر می خاست و تعداد زیادی مرد و زن و چند بچه که آرام و باطمانینه پیش می آمدند. افراد خویش را میان شان شناخت که سعی داشتند شتران را جایی بنشانند و در پیاده شدن به مسافران کمک کنند.
چند زن نیز با روبندهایی میان کاروان دیده می شد. در پوست خود نمی گنجید. با خود گفت : بطور حتم خوابم تعبیر خواهد شد.
چادر را کیپ کرده، به پشتی تکیه داد و به فکر فرو رفت. ساعتی نگذشته بود که یکی ازمردانش گفت: حسام خان، قافله سالار رخصت می طلبد.
حسام روی خود را خوب پوشاند و اشاره کرد داخل شود. پیرمردی محاسن سفید با چهره ای نورانی و قدی اندک خمیده در حالی که چوب بلندی در دست داشت داخل شد و سر را به نشانۀ احترام خم نمود.
حسام به احترام او بلند شد، شانۀ پیرمرد را بوسید و گفت: بفرمایید پدرجان، چه می خواهید؟
پیرمرد گفت : آمده ام از شما و مردان تان تشکر کنم که اجازه دادید در جوارتان اتراق کنیم و نیز از کمک هایتان ممنونم. خدا خیرتان بدهد.
حسام در حالی که نیشخندی در زیر نقابش می زد، گفت: وظیفه مان است که به زائر خانه خدا کمک برسانیم. فقط وقتی به آنجا رسیدید ما را از دعای خیرخود بی نصیب نفرمایید.
پیرمرد دستش را روی چشمانش گذاشته و گفت: به دیده منت.
و سرش را فرود آورد و از چادر خارج شد. حسام نقابش را برداشت و بلند بلند خندید سپس یکی از مردانش را طلبیده و گفت: ایوب به بقیه هم خبر بده امشب بعد از بالا آمدن ماه وقتی همه خفته اند حمله می‌کنیم. فقط مراقب باشید و عادی رفتار کنید تا یک تن از آنها بیدارند هیچ عملی انجام ندهید. محتاط و گوش به زنگ فرمان من باشید.
هوا تاریک شده و ماه به تدریج بالا می آمده و بسان دختری زیبا دلبری می‌کرد و پرتو نقره گون خود را به اطراف می پراکند. در سکوت شب، نسیم ملایمی می وزید و گاه زنگولۀ شتری را تکان می داد. همۀ کاروانیان در خوابی عمیق فرو رفته بودند. هیچ صدایی به گوش نمی رسید.
ناگهان حسام با خنجری آخته از چادرش بیرون آمد و داد زد: الان…
از صدای فریاد حسام و مردانش که فرمانش را لبیک گفته بودند آشوبی در میان کاروان به پا خاست. آنها که خواب شان سبک بود از جا برخاسته و خفتگان را بیدار و داد زدند : ما در احاطه دزدانیم. وای بر ما …
زنان هراسان کودکان شان را که بناگاه از خواب پریده و جیغ می‌کشیدند، در آغوش گرفتند. از صدای داد و فریاد و گرد و خاک و صدای شیهۀ بی قرار اسبان و فرار شتران که به هر سو می تاختند، ولوله ای برپا بود. همۀ مردان حسام به یک باره بر سر کاروانیان بیچاره که فکر می‌کردند خواب می بینند ریختند و اگر مقاوتی می دیدند می‌کشتند و خون ها می ریختند. هر کس مالی بدست می‌آورد کنار چادر حسام می‌گذاشت.
هوا اندک اندک رو به روشنایی می رفت. سرخی شفق در کرانه پدیدار شد و آسمان با رنگ های زیبا با خطوطی چشم نواز مزین گشت. برعکس زمین که از اجساد و تن های زخمی بی گناهان، کریه المنظر شده و از صدای ناله و نفرین آکنده شده بود، پهنۀ وسیع آسمان با طنازی به صبح نزدیک می شد.
در کنار تپه ای همان نزدیکی پیرمرد قافله سالار ایستاده و در حالی که به صحنه های روبرویش نگاه می‌کرد می‌گریست.
حسام با نقابش پیش آمد و گفت: تو را آزاد می‌کنم که بروی اما به شرطی که از این ماجرا با کسی حرفی نزنی.
پیرمرد با حرکت تندی که از سنش بعید می نمود، جلو پرید و نقاب حسام را کشید و با دیدن چهره اش فریاد زد: آه باید حدس می زدم تو همان حسام مشهور، دزد سر گردنه ای. چطور توانستی چنین قتل و غارتی آن هم با زائر خانۀ خدا کنی؟ چطور توانستی؟
اما حسام بسان شیر زخمی نگذاشت پیرمرد حرفش را تمام کند، گریبانش را گرفت و گفت: چطور جرات کردی نقابم را برداری ؟ حالا به خاطر این جسارتت گردنت را می زنم.
در همان هنگام دو کبک زیبا بر روی تپه نشسته و آن دو را می نگریستند. حسام خنجر دسته مرصعش را که در یکی از دزدی هایش به چنگ آورده بود بالا برد که پیرمرد را بکشد.
پیرمرد در حالی که گریبانش در دست حسام بود فریاد برآورد : دست نگهدار، دست نگهدار یقین بدان این دو کبک شهادت خواهند داد که مرا کشتی.
حسام بلند خندید و ضربتش را فرود آورد و پیرمرد در دم خاموش گشت. حسام در حالی که هنوز می خندید گفت: پیرمرد دیوانه کبک ها را شاهد می‌گیرد!
***
سالها گذشت و حسام بیابان گردی را کنارگذاشت و از پولی که از راه راهزنی بدست آورده بود درشکل و شمایل بازرگانی محترم و ثروتمند در شهر زیبایی، زن و خانه و زندگی برای خودش ترتیب داد و دیگر با هیچ کدام از مردانش رابطه نداشت. در مهمانی های بزرگان شرکت می‌کرد و با آنها نشست و برخاست می نمود. هیچکس از گذشتۀ حسام خبر نداشت و او را بازرگانی محترم می دانستند که در کارخویش خبره است و می توان با او مراوده و داد و ستد کرد. حتی شاه و شاهزاده نیز او را محترم داشته و گاهی در مهمانی هایشان او را نیز دعوت می نمودند. او سالها دزدی کرده بود که همین زندگی را تجربه کند. آرامش داشت و زندگی جدیدش را دوست داشت. نه در اندیشۀ فردایش بود و نه در عذاب وجدان دیروزش. هرآنچه در آن سالها انجام داده بود ظلم نمی دانست. حق خویش می دانست و فکر می‌کرد احقاق حق کرده است. گویی دیگران حق او را خورده اند.
روزی شاهزاده ای یک مهمانی ترتیب داد و از او هم دعوت کرد. حسام سرخوشانه، بهترین و زیباترین لباس ها و دستارهایش را پوشید. زخم صورتش التیام یافته بود و او به رسم بازرگانان آن روزها، ریش بلند و پری می‌گذاشت و اندک زخمش نیز معلوم نبود‌. با خدمه و حشم خویش به قصر شاهزاده وارد شد. تالار پذیرایی به بهترین نحو با گل های یاس و اقاقیا مزین شده بود و در وسط مجلس خنیاگران و رقاصان می نواختند و می رقصیدند.
شاهزاده در بالاترین جایگاه نسبت به دیگران نشسته و از آنجا به هر مهمانی که وارد می شد با تکان دادن سرش خوش آمد می‌گفت. در مقابلش انواع میوه ها و شربت ها و حلواهای خوشمزه قرار داشت و غلامان نیز از مهمانان به بهترین نحوی پذیرایی می‌کردند.
حسام نیز در مقابل شاهزاده خم شد و رسم ادب به جا آورد. شاهزاده به او اشاره کرد نزدیک تر آمده و در کنارش جایی یافته و بنشیند. حسام از این توجه بیش از پیش خشنود گشته و پیش رفت و نزدیک شاهزاده نشست.
مجلسی سرگرم کننده بود. بعد از رقص و آواز، شعبده بازان آمدند. ساعتها گذشت و با فرا رسیدن زمان شام، در اندک مدتی خوان گسترده ای پهن شد. انواع خورشت ها، کباب ها، پلو و خوراک های لذیذ سراسر سفره را رنگارنگ ساخت.
شاهزاده بسان تمام هم نوعانش که خوردن را دوست دارند با لذتی تماشایی می نگریست و حظ می برد وگاه گاهی می گفت: مرحبا مرحبا عجب سفره خوش آب و رنگی!
با آمدن دیسی در میان سفره، حسام بلند خندید و بلافاصله دستش را جلوی دهانش گرفت و سکوت کرد. شاهزاده که گمان می‌برد حسام او را به سخره گرفته خشمگین بانگ برآورد: حسام خان به ما بگو سبب خنده ات چه بود؟ ما که از این چینش غذاها لذت بردیم و فکر نمی‌کنیم چیزی مورد تمسخر اینجا باشد. نکند خود را برتر از ما و سفرۀ ما را لایق خود نمی دانی؟
سکوتی هراس آور در مجلس بوجود آمد و همه چشم به دهان حسام دوختند. حسام که هنوز نمی توانست خنده اش را مهارکند با چهره ای متبسم سر فرود آورده گفت: سرورم اینطورنیست، من قصدم ابدا تمسخر نبود. ما که باشیم تا در مقابل بزرگی چون شما چیزی را به سخره بگیریم. سبب خندۀ من برمی‌گردد به سالها پیش زمانی که راهزنی می‌کردم، روزی خنجرم را بالا بردم تا پیرمردی را بکشم اما او دو کبکی را که روی تپه مقابل ما نشسته بودند به شهادت گرفت و مرا از آن دو ترساند. با دیدن این دو کبک بریان درون این دیس، خاطرۀ آن روز برایم زنده شد.
هنوز حرف حسام تمام نشده بود که شاهزاده با چهره ای خشمگین گفت: به خدا قسم این دو، همان دو کبکی هستند که اکنون برای شهادت کشتن پیرمرد توسط تو اینجا هستند. نگهبانان بگیرید این ملعون را و سر از بدنش جدا کنید.
حسام گیج از آنچه در اندک مدتی برایش پیش آمده بود. با خود گفت: لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود.

 

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *