صاحبخانۀ بی معرفت – نویسنده : الهه غلامی

/ / داستان های کوتاه

خسته و تشنه وارد مغازه شدم، از فروشنده درخواست یک بطری آب کردم و بی مقدمه سر سخن را با او باز نمودم و گفتم: به دنبال خانۀ اجاره ای هستم، از چند املاک سراغ گرفتم یا قیمت ها بالاست یا به مدرسۀ بچه ها دور است.

فروشنده که جوانی مودب وبا وقار به نظر می رسید، بطری آب را به طرفم گرفت و گفت : انشااله پیدا می شود.

آهی کشیدم، پول بطری آب راپرداختم و در ادامه پرسیدم: شما خانۀ اجاره ای در کوچه یا محله تان سراغ ندارید؟

لحظه ای به فکر رفت بعد با کمی مکث جواب داد : شرمنده الان حضور ذهن ندارم.

تشکر کردم، با ناامیدی خواستم از مغازه خارج شوم که یکدفعه صدایم زد : خانم لطفا صبر کنید.

برگشتم مرد جوان پشت سرم ایستاده بود. از مغازه بیرون رفت، با اشاره به انتهای کوچه گفت: خانۀ آقای مرادی هست اما مستاجرهای قبل از اخلاق، رفتار و ایرادهایی که می گرفت ناراضی بودند و یک سال نشده خانه را تخلیه می کردند. اگر می توانید سخت گیری و مقررات او را تحمل کنید شماره پلاک خانه اش را بدهم.

با تعجب پرسیدم : چرا ؟ چرا مستاجرها از آقای مرادی ناراضی بودند ؟

جوان که انگار در گفتنش تردید داشت، تاملی کرد و پاسخ داد : صاحبخانه از مهمانی دادن و سر و صدا خوشش نمی آید. یعنی تا مستاجر او هستید حق مهمان دعوت کردن ندارید و مورد دیگر اینکه، کرایه خانه را باید دقیقا طبق تاریخ قرارداد پرداخت کنید.

در فکر فرو رفتم. پیش خودم گفتم ما تا یک هفتۀ دیگر باید خانه را تخلیه و تحویل دهیم، فصل زمستان هست و خانۀ خالی کمتر پیدا میشود، مجبورم قبول کنم.

رو به فروشنده گفتم : لطفا آدرس را بدهید. سعی می کنم خودم را با رفتار و اخلاقش وفق دهم.

خانۀ آقای مرادی درانتهای کوچه بود. جلوی خانه ایستادم، نمای خانه آجری و دو طبقه بود و درب آهنی رنگ و رو رفته ای داشت. دکمۀ زنگ را فشار دادم، یک بار، دو بار، سه بار، انگار کسی خانه نبود. خواستم برگردم که صدای غرغر کردن مردی را از پشت در شنیدم.

– چه خبر است انقدر زنگ می زنی ! صبرکن، آمدم.

با شنیدن صدا کمی استرس گرفتم اما چاره ای نداشتم. در باز شد و چشمم به مردی تقریبا هفتاد و پنج ساله با موهای کم پشت سفید، قد و هیکل متوسط که عینک ذره بینی بر چشم داشت افتاد.

پیراهن آبی و جلیقۀ مشکی با شلوار طوسی به تن داشت.

با مکثی سلام کردم، اوهم با لحن خشک و جدی جواب داد و در ادامه گفت : بفرمایید؟ کاری داشتید ؟

بدون درنگ پرسیدم : شما آقای مرادی هستید ؟

صورتش را جلو آورد که بهتر ببیند : بله، فرمایش ؟

ادامه دادم : به دنبال خانۀ اجاره ای هستم، آدرس شما را مغازه دار سر کوچه داد.

دستۀ عینکش را گرفت، از روی صورتش برداشت. چشمان ریز و گود رفته ای داشت. همان طور که بخار دهانش را روی شیشۀ عینکش می چسباند و با پیراهنش پاک می کرد پرسید : چقدر پول داری ؟

با لبخند ملایمی گفتم : نظر شما چقدر است ؟

با کمی مکث و تامل قیمت را گفت. تقریبا مناسب پول ما بود.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم : خوب است، درست به اندازۀ پول ماست.

دوباره پرسید : چند نفرهستید ؟

با لحن مودبانه جواب دادم: چهار نفر، دوتا بچه دارم. پسرم محمد دوازده ساله و دخترم نرگس هم ده سال دارد.

سری تکان داد. انگار در این گزینش هم تایید شدم.

دوباره سوال کرد : شوهرت چکاره است ؟

با همان تبسم ملایم گفتم : اسم شوهرم علی و آرایشگر است. خودم هم زهرا رضایی معلم هستم.

سرش را به زیر انداخت، کمی فکر کرد بعد سرش را به علامت تایید و رضایت تکان داد.

از جلوی در کنار رفت و با اشاره به طبقۀ بالا گفت : بفرمایید طبقۀ بالا خالی ست. نگاه کن.

کمی خیالم راحت شد، وارد حیاط شدم. خانم مسنی که حدس زدم همسر آقای مرادی است، در راهروی طبقۀ اول ایستاده بود. نگاهی به سر تا پایم انداخت و محترمانه گفت : خوش آمدید دخترم.

با احترام و لبخند تشکر کردم.

گفت : از پله ها بالا بروید، در بازاست.

وارد خانه شدم. قفل در خراب و دو تا لامپ ها سوخته بود. شیر آب چکه می کرد، شیشۀ یکی از پنجره ها شکسته، گچ دیوارها خراشیده و رنگ و رو رفته بود.

با تعجب و دلخوری از پله ها پایین آمدم. صاحبخانه در حیاط قدم می زد.

با لحنی حق به جانب گفتم : خانه احتیاج به تعمیر و نقاشی دارد. اجاره ای که شما در نظر گرفته اید برای این خانه زیاد است.

صورتش بر افروخته شد و با چهره ای عبوس گفت: کسی شما را مجبور نکرده به اینجا بیایی.

به چشمانش ریزش زل زدم و با ناراحتی گفتم : قفل در خراب است، شیر آب چکه می کند …

اجازه نداد صحبتم را ادامه دهم گفت : به من ربطی ندارد، اگر خواستید خودتان تعمیر کنید. اگر نه می توانید بروید جای بهتری اجاره کنید.

با نگاه غم انگیزی گفتم : ولی تعمیرات خانه به عهدۀ شماست.

رویش را برگرداند و جواب داد : همین که هست.

از لحن صحبت کردن و رفتارش به شدت ناراحت شدم اما چاره ای نداشتم، باید تحمل می کردم.

گفتم : آقای مرادی حداقل نصف خرج تعمیرات را شما تقبل کنید.

نگاهش را به دور حیاط چرخاند، با بی میلی سری تکان داد و گفت : خانه را پسندیدی؟ مناسب شما بود ؟

با اندوه و استیصال گفتم : بله.

مکثی کرد و ادامه داد : حالا موقع تخلیۀ خانه شاید نصف خرجی که بابت تعمیرات انجام دادید را حساب کنم اما قول نمی دهم. در ضمن من برای نوشتن قولنامه به بنگاه نمی آیم به پسرم تلفن می زنم تا بیاید و قرارداد را بنویسد.

قبول کردم و قرار گذاشتم که فردا با همسرم به آنجا برویم و قرارداد را بنویسیم.

صبح روز بعد با همسرم به خانۀ آقای مرادی رفتیم. او و پسرش در حیاط با قولنامه نوشته شده، منتظر ما و امضاء همسرم بودند.

همسرم قبل از امضاء اجازه خواست تا از خانه بازدید کند اما آقای صاحبخانه قبول نکرد و با بدخلقی گفت : شما باید دیروز همراه همسرت می آمدی، قرارداد را امضاء کن بعد می توانی خانه را ببینی.

سرم را به عنوان تایید سخنان صاحبخانه برای شوهرم تکان دادم و اشاره کردم بدون حرفی قرارداد را امضا کند.

قرار داد امضاء شد. وقتی شوهرم خانه را دید، با تعجب و ناراحتی گفت: کمی صبر می کردی …

میان حرفش پریدم و گفتم : فراموش کردی باید هفتۀ دیگر خانه را تحویل بدهیم ؟ یادت نمی آید چقدر دنبال خانه گشتیم ؟ در این فصل خانۀ اجاره ای کمتر پیدا می شود. چاره ای نداریم. فعلا باید با همین جا بسازیم.

همسرم سکوت کرد و فهمیدم او هم مانند من مجبور به تسلیم شده است.

بعد از یک هفته تعمیر و تمیز کردن خانه، اسباب کشی کردیم. روزهای اول بدون هیچ مشکلی گذشت اما آقای مرادی هنگام رفت و آمد، از پشت پنجره ما را زیر نظر داشت. هنوز یک ماه نگذشته بود که یک روز صدای زنگ در ورودی به صدا درآمد.

آقای مرادی صاحبخانه بود.

با خوش رویی گفتم : بفرمایید.

بدون اینکه جواب سلامم را بدهد، با ترش رویی و تند خویی پرسید : خانم رضایی شما چند تا بچه دارید ؟

با تعجب نگاهی به چهرۀ عصبانی او انداختم و پاسخ دادم : چطور مگر؟ من که قبلا به استحضار تان رساندم دو فرزند دارم.

از لای در نگاهی به داخل خانه انداخت. در را تا آخر برایش باز کردم تا بچه ها را که در حال غذا خوردن بودند بهتر ببیند.

سرش را پایین انداخت و گفت : آخر دیدم کفش های شما بیشتر از تعدادتان است.

دیگر معطل نکرد و رفت.

دو روز بعد موقع برگشت از سر کار، وقتی به خانه رسیدم دیدم صاحبخانه طبق معمول پشت پنجره ایستاده است.

با دیدنم بلافاصله گفت : خانم رضایی لطف کنید کرایه خانه را امشب پرداخت کنید، آخر ماه است.

ناگهان یاد صحبت های مغازه دار افتادم و گفتم : درست است که امروز باید اجاره را بپردازیم اما من دو روز دیگر حقوق میگیرم.

با صدای بلند گفت : کاری ندارم که شما کی حقوق می گیرید. شما باید کرایه تان را طبق تاریخ قرارداد پرداخت کنید.

شتابزده گفتم : چشم حتما.

شب دیروقت بود که علی از سر کار آمد. پیغام صاحبخانه را به او رساندم و در ادامه گفتم : در دیرکرد کرایه هیچ عذر و بهانه ای را نمی پذیرد.

علی که خستگی و بی خوابی از چهره اش می بارید گفت : الان می روم تا برای فردا مهلت بگیرم.

تقریبا سه ماه با تحمل سخت گیری های صاحبخانه گذشت. تا اینکه یک شب برادرم زنگ زد و گفت: خواهرجان خیلی دلم برایتان تنگ شده، مشتاق دیدنتان هستیم. اگر برایت مقدور است فردا شب شام را در خانه شما و کنار هم باشیم.

نمی دانستم چه جوابی به او بدهم. هشدارهای جوان مغازه دار یادم آمد اما پیش خودم فکر کردم آقای مرادی روز قرارداد اصلا دربارۀ مقرراتش صحبتی نکرد. حتما در رفتارش تجدید نظر کرده و دیگر نسبت به مهمانی گرفتن مستاجر سخت گیر نیست.

با مکثی به برادرم گفتم : من هم مشتاق دیدنتان هستم، تشریف بیاورید، منتظرتان هستم. بعد از قطع تلفن، سراسیمه به نزد همسرم رفتم و از تماس برادرم گفتم.

با خونسردی و آرامش گفت : آقای مرادی سخت گیر هست اما اگر بچه ها سروصدا نکنند از مهمان داشتن ما ناراحت نمی شود، در ضمن پدر و مادرت هم دعوت کن.

صبح با دلهره و تشنج فکری، مشغول نظافت و تهیۀ لیست خرید برای پذیرایی شدم. باید برای خرید یک بار از خانه بیرون می رفتم چرا که آقای مرادی از صدای بهم خوردن در ناراحت و عصبانی می شد. با اضطراب و خوف آهسته از پله ها پایین آمدم. به پله آخر که رسیدم دلشوره عجیبی در دلم افتاد، تاملی کردم و نگاهی به اطراف اندختم. خوشبختانه کسی در حیاط نبود. نفس عمیقی کشیدم و به سمت در رفتم که با صدای آقای مرادی میخکوب شدم.

– خانم رضایی ؟

نمی دانستم چه می خواهد بگوید اما باید جواب می دادم.

برگشتم و به سمت پنجرۀ اتاقش جلو رفتم.

پرسید : امروز سر کار نرفتید ؟

با استرس در حالی که سعی داشتم بر خودم مسلط باشم  گفتم : نه نرفتم، کمی کسالت دارم، می روم دکتر.

پنجره را بست و داخل رفت. صدای تپش قلبم را می شنیدم. از خانه خارج شدم. فکرم آشفته بود. خدایا اگر شب متوجه مهمان ها شود، اگر جلوی آنها سر و صدا و اعتراض کند، آبرویم می رود.

اما نه … نباید فکرهای بد به ذهنم راه می دادم. بهانۀ خوبی آورده بودم. اگر به مهمانی ایراد گرفت، می گویم برای عیادت من آمده اند.

ساعتی بعد با کیسه های پر از خرید وارد حیاط شدم. آقای مرادی باز هم پشت پنجره نشسته بود. با چشمان ریزش چنان به پاکت و کیسه های تهیه و تدارکات نگاه می کرد که دوباره اضطراب به سراغم آمد.

به سرعت به سمت پله ها رفتم، هنوز از چند پله بالا نرفته بودم که با صدای بلند پرسید : خانم رضایی شما مهمان دارید ؟

همان جا ایستادم و با خودم گفتم : برو و حقیقت را بگو و خودت را خلاص کن. کرایه خانه اش را می دهی، قصد آزار و اذیت هم که نداری.

خریدها را روی پله گذاشتم، روبروی پنجره ایستادم و با لحنی مودبانه و حق به جانب گفتم : بله ما امشب مهمان داریم.

چشمانش چنان درشت شد گویا می خواست از حدقه بیرون بزند. خون به پوست سفیدش دوید و با چهرۀ برافروخته، به تندی گفت : شما مستاجر هستید، تا لحظه ای که در خانۀ من زندگی می کنید حق مهمان دعوت کردن ندارید.

از عصبانیت سر و دستانش می لرزید. خودم را به سختی کنترل کردم و صبورانه پاسخ دادم : آقای مرادی قول می دهم موجب ناراحتی و آزار و اذیت شما نشویم.

دوباره با همان لحن گفت : همان که گفتم. من به هیچ مهمانی اجازه نمی دهم وارد خانه ام شود.

بدون حرفی از پله ها بالا رفتم. غرولندهای او همچنان به گوش می رسید.  مشغول آماده کردن غذا شدم. با خودم فکر کردم اگر بچه ها مزاحمتی پیش نیاورند، کوتاه می آید و اعتراض نمی کند.

هوا رو به تاریکی می رفت که غذا آماده و خانه هم مرتب شد. لباسهایم را عوض کردم، آخرین سفارش ها را به بچه ها گوش زد نمودم و منتظر مهمان ها نشستیم.

بعد از چند دقیقه صدای زنگ آیفون در اتاق پیچید. گوشی آیفون را برداشتم. برادرم بود.

دکمه آیفون را فشار دادم و منتظر بالا آمدن آنها شدم.

دوباره زنگ به صدا درآمد.

– ببخشید خواهر در باز نشد.

دوباره دکمۀ آیفون را فشار دادم.

برادرم گفت : گویا در باز کن خراب است.

با تعجب گفتم : صبر کنید الان می آیم.

به سرعت پایین و به سمت در رفتم و متوجه شدم درب حیاط قفل است!

آقای مرادی از اتاقش با غضب بیرون آمد و گفت : گفته بودم اجازه نمی دهم مهمان وارد خانه شود. روز اول گفتی چهار نفر هستیم. طبق قرار داد من خانه ام را به چهار نفراجاره دادم.

دیگر نتوانستم تحمل کنم. با عصبانیت گفتم : اینها پدر و مادر و برادرم هستند، قرار نیست برای همیشه اینجا بمانند. مهمان هستند و سه چهار ساعت دیگر هم می روند. انگشتان لرزانش را با تهدید به سمتم گرفت و گفت : من اجازۀ ورود به آنها را نمی دهم.

و با لحن تهدید آمیزی ادامه داد : آهای شما ها که پشت در هستید، هرچه زودتر بروید و گرنه به پلیس زنگ می زنم.

دختر و پسرم که در راه پله نظاره گر مشاجره و جر و بحث ما بودند، با ناراحتی و بلاتکلیفی همان جا نشستند.

خجالت زده، مستاصل و گیج و منگ بودم. اشکم سرازیر شد. او حق نداشت اینگونه با من و مهمان هایم برخورد کند. باید بفهمد و قبول کند که یک سال خانۀ او در اجاره و اختیار مستاجر است. این رفتارش، دخالت و توهین در زندگی و خانواده ام بود.

بدون توجه به زور گویی های او، با صدای بلند خطاب به برادرم گفتم : الان در را باز می کنم.

بعد رو به پسرم گفتم : دسته کلید را بیاور.

محمد از پله ها به داخل خانه دوید.

بعد به طرف آقای مرادی که همچنان با خشم به من نگاه می کرد رفتم و با لحنی محکم گفتم : این شرط را باید روز اول می گفتید یا در قرارداد می نوشتید. در ضمن هر وقت که بخواهم مهمان دعوت می کنم چون مهمان های من مزاحمتی برای شما ندارند.

نا گهان آقای مرادی دستانش را به سرش گرفت و با بدن لرزان روی زمین نشست. همسر آقای مرادی که شاهد جر و بحث ما بود جلو آمد و گفت : دخترم حق با شماست. سپس به طرف شوهرش رفت و گفت : مرد چرا آنقدر حرص می خوری ؟ مهمان های خودش است، از ما که چیزی کم نمی شود.

محمد کلید را آورد. در را باز کردم. پدر، مادر و برادرم به همراه زن و بچه هایش داخل شدند. برادر و پدرم با دیدن آقای مرادی که با بی حالی روی زمین نشسته بود به طرفش رفتند و او را بلند کردند.

دلم برایش سوخت. می خواستند او را به خانه اش ببرند که جلو رفتم و با محبت گفتم : آقای مرادی شما و همسرتان مانند پدر و مادرم عزیز هستید، لطفا امشب شام را به منزل ما بیایید. قول می دهم بچه ها سر و صدا نکنند و اذیت نشوید.

اما او بدون توجه به حرف من می خواست به خانه اش برود.

در همان لحظه همسرم از راه رسید و بدون اینکه از جریان خبر داشته باشد وقتی اصرار من و پدر و برادرم را در تعارف به آقای مرادی و همسرش را دید اجازه نداد آنها به خانه بروند.

هر چند آقای مرادی دوست نداشت در مهمانی شرکت کند اما با اصرار زیاد من و خانواده ام و خواهش محمد و نرگس قبول کرد.

همسرش خیلی خوشحال شد و گفت : من سه فرزند دارم، دو تا از آنها در خارج از کشور زندگی می کنند. پسرم خیلی کم به ما سر می زند. ما خیلی تنها هستیم، هر وقت همسایه ها یا مستاجرها مهمان دارند یاد بچه های خودمان می افتیم و روزهایی که همه دور هم جمع بودیم. آقای مرادی خیلی دلتنگ بچه ها می شود.

اشک در چشمان آقای مرادی جمع شد و در ادامۀ حرفهای همسرش رو به من کرد و گفت : دخترم تندخویی مرا ببخش. دست خودم نیست، این بی احترامی و سختگیری به شما از دوری فرزندانم است که روی اخلاق و رفتار من تاثیر گذاشته…

بغض گلویش را گرفت و دیگر نتوانست ادامه دهد.

با محبت و گرمی گفتم : من را جای دخترتان بدانید. هر وقت دوست داشتید به خانۀ ما تشریف بیاورید.

محمد و نرگس با نگاه های دوست داشتنی به آقای مرادی و همسرش زل زده بودند که ناگهان محمد گفت : ما هم مثل نوه هایتان هستیم. اگر کاری داشتید به من بگویید.

همه خندیدند. آقای مرادی و همسرش خیلی از ما تشکر کردند. چه شب زیبا و خاطره انگیزی شده بود.

پایان

 

 

8 Comments to “ صاحبخانۀ بی معرفت – نویسنده : الهه غلامی”

  1. Zahra says :پاسخ

    چقدر زیبا،،، احسنت به این ذهن خلاق

  2. مریم says :پاسخ

    داستان صاحب خانه بی معرفت خواندم بسیار تاثیر گذار بود و درد جامعه امروز را بیان میکرد.

  3. عطیه says :پاسخ

    خیلی خوب بود از این جهت که ترغیبم کرد هرچه سریع تر بخونم و ببینم داستان و علت ابن بداخلاقی آقای مرادی چیه

  4. Fatemeh says :پاسخ

    آرزوی موفقیت برای نویسنده خوش قلم این داستان زیبا

  5. maryam says :پاسخ

    خیلی عالی بود موفق باشید خانم غلامی

  6. mohamad sadegh says :پاسخ

    آفرین بهت خاله جانم احسنت به ذهن خلاق و پشت کارت.

  7. Navid says :پاسخ

    بی نظیر وفوق العاده باذهنی خلاق وعالی… دربیان قصه برای خودم شاهد همه ی حالت هابودم حتی بغض ولی آخره قصه حالم خوب شد.. تحسین میکنم نویسندرو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *