مغازه سر کوچه – نویسنده : محمدصدرا رضایی (متولد 1385 )

/ / داستان های کوتاه

شبی تاریک و سرد ولی در عین‌حال شلوغ بود. همهمه مردم در بازار، شهر را با شکوه کرده بود. مردم با هر سختی یا خوشی که در سال داشتند به خیابان آمده و می خندیدند. شاید خاصیت عید بود. کوچه ها میان سر و صدای مردم و دادهای دستفروشان گم شده بود. خانه های محله ما با سن و سال زیادشان باز هم در قید حیات بودند. عید بمب شادی شده بود.

میان آن همه سر و صدای شهر، در بازار حوالی خانه مان، مغازه ای سوت و کور و محزون، گوشه ای کنار خیابان غمگین و تنها نشسته بود و با افسوس بناها و عمارت ها و مغازه های دیگر شهر را نگاه میکرد. آن روزهایی که تازه به این محله آمده بودیم هر وقت که از کنار آن مغازه میگذشتم بسیار کنجکاو میشدم که چرا آن مغازه تاریک خلوت و تنها است. تا آن که روزی که داشتم از پنجره بزرگ خانه مان به آن مغازه نگاه میکردم صبرم لبریز شد و بعد از پوشیدن یک دست لباس و جوراب های لنگه به لنگه و پایین رفتن از پله های ساختمانمان به آن مغازه رسیدم.

لیزر ابی رنگم را از جیبم بیرون آوردم و با احتیاط آن را درون مغازه گرفتم تا ببینم چه خبر است. اکثر رنگ ها در و دیوار آن ریخته بود. قوطی های رنگ و رو رفته و نقره ای رنگ در تاریکی مغازه فرو رفته بود. زوارهای قدیمی مغازه، لباسم را خاکی کرده بود. کمی اطلاعات بدست آورده بودم و به نظرم باید میرفتم. خواستم لیزرم را درون جیبم بگذارم که دستم به دستگیره در خورد و در باز شد. کنجکاویم سر ریز شد و در نیمه باز را کمی باز کردم. ابتدا صدای جیغ در کمی مرا ترساند ولی وقتی از بیرون نگاهم به چیزی در مغازه افتاد بهت زده شدم و کاملاً گیجی مغزم را فرا گرفت.

 _ کی هستی ؟ با من چه کار داری ؟

 صدای پیرمردی بود که روی چهارپایه چوبی و قهوه ای رنگ که سراسر آن را بافت های لایه لایه چوب پر کرده بود نشسته بود. بسیار ترسیدم و در حالی که خودم را کنترل می کردم گفتم :

_ قصد مزاحمت نداشتم اگر بگذارید من بروم ، خداحافظ.

_ نه بایست! کارت را بگو ، بیا توی مغازه، نترس.

سپس با صدای گرفته و صورت پر مهرش مرا برانداز کرد و به صندلی جلوی دخلش اشاره کرد و گفت: بیا روی این بنشین تا ببینم کارت چیست و کمی حرف بزنیم.

روی چهره گر گرفته و ترسانم که انگار در چاه عمیق وحشت غرق شده بود لبخند تلخی نمایان شد و با احساس خوف، قدمی کوتاه برداشتم و به آن مغازه اسرار آمیز و قدیمی وارد شدم. نگاه نافذش را از روی من بر نمی داشت. آن طور که قواره راست و قد بلندش نشان میداد معلوم بود بر خلاف چهره اش بدنی شاداب دارد. بسته های رنگ و رو رفته و خاک گرفته خوراکی های مغازه، در قفسه های فلزی ای که به دیوار کهنه آنجا نصب شده بودند جای گرفته بودند.

نگاهم به شیر آبی که زیر آینه ای درخشان و کنار چراغ نفتی ای که روی آن قابلمه ای روحی قرار داشت افتاد. در آن مغازه، همه چیز خاک گرفته بود. حتی انگار لابه لای چین و چروک های صورت پیرمرد یا حتی ریش های سفید و تسبیح یشمی رنگی که از دست راست او آویزان بود.

همین طور که تمام مغازه را زیر نظر داشتم مراقب بودم که اگر خطری تهدیدم کرد از مغازه فرار کنم به همین دلیل به در مغازه نگاهی انداختم. بسته بود ولی من در مغازه را نبسته بودم. کم کم ترس داشت مغلوبم می کرد. ناخودآگاه نفس عمیقی کشیدم.

 _ ای پسر داری چه کار می کنی ؟ بنشین.

 _ آها باشه حواسم نبود.

وقتی که خواستم بنشینم، دیدم روی صندلی را کپه ای خاک فرا گرفته است؛ بنابراین برای اینکه خاکی نشوم با دست کمی گرد و خاک صندلی را کنار زدم.

 _خب بگو ببینم اینجا چکار داشتی ؟

_ من چند وقتی بود که کنجکاو شده بودم که چرا کسی در این مغازه تاریک مخصوصا ًدر این فصل کار نمیکند ؟!

_ من هستم.

_ بله می دانم ولی اصلاً کسی در این مغازه رفت و آمد نمی کند و الان هم تعجب می کنم که شما چه طوری این جا هستید چون این چند روز اصلاً درِ این مغازه یکبار هم باز نشد.

_ من اینجا زندگی نمی کنم.

سپس با دست های پینه بسته و سفیدش به در چوبی ای که کمی از گوشه آن شکسته و نیمه باز مانده بود اشاره کرد. احتمالاً مثل اکثر مغازه های قدیمی دیگر دری داشت که به درون خانه باز میشد. از پیرمرد که انگار در فکر بود سوال پرسیدم که چرا این مغازه تاریک است.

 _ چون پول برق را نداده ام و شرکت برق، برق مغازه ام را قطع کرده.

افکار مبهم و متعجب در مغز من آمدند. برای اتمام آنها به پیرمرد گفتم : خب، چرا در این مغازه کار نمی کنید؟

 آهی کشید، صدایش را صاف کرد و با لحن موقرانه ای که سرشار از تمکین بود گفت : من سال های پیش با فرزندم زندگی میکردم، آنقدر خوش بودیم که نفهمیدم کی مادرش از دنیا رفت و کی پیر شدم. چرخ افلاک دور سپهر گردون میچرخید تا جایی که تند بادش فرزندم را ربود تا بتواند به چرخیدن ادامه دهد. ولی اگر شرط چرخیدن گردون به این بود که من فامیلها و دور و بری هایم را از دست دهم، چرخیدن زمان برای من مثل یک کابوس میشود! اصلاً به چه دردم میخورد. از وقتی که دور و بری هایم را از دست دادم، مردم نسبت به من بی توجه شدند و انگار مرا سالیان دراز از یاد برده بودند. من از ذهن ها فراموش شدم. حتی مردم فکر میکردند من از وقتی این مغازه را خریدم بیشتر بستگان و اطرافیانم را از دست دادم، این مغازه بد یمن است و دیگر کسی به مغازه ام سر نمی زد، دیگر کسی از احوالم خبر دار نمیشد، دیگر کسی نبود که صبح روی چهارپایه بنشینیم و بخندیم و سخن بگوییم. چاره من تباه شدن در امواج بدبختی است. به یکباره ناامید شدم و زندگی خلوت و مرگ آرامی که مرهم این همه تنهایی است را ترجیح دادم. من تا زمانی که عمر دارم در خانه ام هستم و بی خبر روزی فرا میرسد که دست چرخ افلاک مرا به سماوات میبرد.

از درون دلم برای آن پیرمرد سوخت. به ساعت برنزی رنگم نگاه کردم و به او گفتم : ببخشید من باید رفع زحمت کنم فردا هم امتحان سختی در مدرسه راهنماییمان دارییم.

_ باشه برو ولی فردا دوباره به من سربزن.

از مغازه بیرون رفتم و تصمیم گرفتم فردا هم با شور و نشاط به او سر بزنم تا شاید از آن حس و حال درآید. با فکر آن مغازه خوابیدم، درس خواندم، امتحان دادم و از مدرسه بازگشتم. با کمی از پول توجیبی هایم نیم کیلو شیرینی خریدم و بعد از یواشکی کش رفتن تلویزیون مسافرتی و چند سی دی طنز به مغازه او روانه شدم.

وقتی به جلوی مغازه او رسیدم تلویزیون بسیار کوچک را روی زمین گذاشتم و صدا زدم :

– آقا! آقا! من هستم همانی که دیروز آمد پیش شما.

 ولی کسی در را باز نکرد. جالب تر از آن این بود که روی در مغازه یک قفل کتابی چدنی و بزرگ دیده میشد. سوز سردی شروع به هیاهو کرد. من هم سردم شد. هرچه دستگیره در را فشار دادم و هرچه داد و هوار کشیدم کسی در را باز نکرد آخرش خواستم از پشت پنجره ببینم که کسی داخل هست یا نه. برای این کار شیشه مغازه غبار آلود را با کف دست پاک کردم تا ببینم پیرمرد هنوز پشت دخلش نشسته، که نگاهم به کاغذ پوسیده و بسیار قدیمی که تاریخی ناواضحی در گوشه راستش دیده می شد افتاد که روی آن نوشته بود به علت فوت مالک، مغازه تعطیل است.

و من فهمیدم پیرمردی که دیروز دیدم ، هفت سال پیش مرده است.

                                                                                                                                             پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *