پرهیز از روزمره گی در داستان نویسی

/ / مقالات

 پرهیز از روزمره گی در داستان آفت بزرگی است که سایه آن به مدت دو دهه است بر سر ادبیات داستانی ما افتاده است. نگارش داستان هایی که از روزمره گی زندگی ناشی می شود. این روزمره گی گریبان نویسندگان ما را گرفته است. (خصوصا نویسندگان خانم) که به شرح و توصیف های بی پایان دست می زنند و کتابهایی با صفحات 600 – 700- 800 صفحه می نویسند. در وحله اول خریدار کتاب مبهوت می شود که نویسنده چه زحمتی برای نوشتن آن کشیده است اما وقتی کتاب را به دست می گیرد و مطالعه می کند در دریایی از روزمره گی گرفتار می شود. به عنوان مثال به یک قسمت از یک رمان توجه کنید:
« به آشپزخانه رفتم. خیلی بهم ریخته بود. ظرف های نشسته در ظرفشویی روی هم تلنبار شده بودند. پیش بندم را بستم و دست به کار شدم. فشار آب گرم کم بود. زندگی در طبقه پنجم یک آپارتمان از این چیزها فراوان دارد. همیشه فشار آب گرم برای ما کم است. دستکش زرد رنگ را به دست کردم و مشغول شستن ظرفها شدم. هر ظرفی که می شستم و تمیز می شد حس خوبی پیدا می کردم. بعد از آبکشی ظرفها، دستکش را درآوردم. کتری را از آب پر کردم و روی گاز گذاشتم. دلم چای می خواست. حالا باید فکری برای غذا می کردم. به یخچال نگاه کردم. چه غذایی باید درست می کردم ؟ در فریزر را باز کردم و تکه ای گوشت برداشتم. می توانستم خوراک بپزم. پیاز، سیب زمینی و آلو هم به اندزه کافی داشتم. قبل از هر چیزی سیب زمینی ها را شستم و پوست کندم. کتری به جوش آمد. دو پیمانه چای در قوری ریختم و نصف آن را از آب جوش پر کردم. دوباره چاقو را بدست گرفتم. یخ گوشت در ظرف آب گرم داشت کم کم آب می شد. صدای زنگ در بلند شد. از آشپزخانه بیرون رفتم و آیفون را برداشتم……»
با این گونه نوشتن و روده درازی، نویسنده می تواند هفتصد صفحه و یا حتی تا دو هزار صفحه هم بنویسد. آنوقت می تواند از الکساندر دوما خالق رمان چند جلدی غرش طوفان هم جلو بزند.
این مصیبت رمان های ایرانی است که از دهه هشتاد به این سو گریبان داستان های ایرانی را گرفته است. در آغاز با اقبال روبرو شد و نویسندگان جدید به دست هم نگاه کردند. کتابهای یکدیگر را خواندند، ایده گرفتند، الهام گرفتند و تقلید کردند. تقلیدی از روزمره گی زندگی.
باور کنید شما می توانید به اندازه طول عمر خودتان بنویسید اما پرسش اینجاست آیا چنین آثاری ارزشمند هستند ؟ چنین آثاری خواهد ماند ؟ دهه ها نویسنده در دهه 1340 و 1350 خورشیدی دهها داستان این چنینی نوشته اند. کجا هستند؟ آثارشان کجاست ؟
اما در غرب قضیه روزمره گی از قرن شانزدهم در میان نویسندگان باب شد. سامرست موام در این باره چنین می گوید :
به نظر می رسد سابقا مردم می خواستند رمان هایی که می خوانند بسیار مطول باشد به همین جهت نویسنده غالبا سخت به زحمت می افتاد تا برای ناشر مطلبی بیش از آنچه رمانش به آن نیاز داشت تهیه کند. برای این کار نویسنده راه آسانی را انتخاب می کرد. در رمان، داستان هایی می گنجانید که گاهی به علت طولانی بودن اسم آنها را می شد «رمان های کوچک» گذاشت. این رمان های کوچک با موضوع اصلی رمان هیچ ارتباطی نداشتند یا دست کم طوری به رمان اصلی جوش خورده بودند که کمتر برای خواننده موجه و قابل قبول بود.
سروانتش در رمان « دون کیشوت » این کار را با خونسردی و لاقیدی بسیار انجام داده است و از این لحاظ هیچ نویسنده ای به گردش نمی رسد. این قطعات اضافی، همیشه چون لکه ای که بر یک اثر جاویدان افتاده باشد تلقی شده است و در نتیجه « دون کیشوت» را اکنون با ناراحتی و بی حوصلگی می توان خواند. در قرن نوزدهم شیوه های جدیدی برای چاپ و نشر کتابها پیدا شد و رمان نویس ها را دچار وسوسه های تازه ای کرد. مجلات ماهانه که بیشتر صفحات خود را به درج « ادبیات سبک» اختصاص داده بودند، موفقیت بزرگی کسب کردند. این موفقیت فرصتی به دست نویسندگان داد تا آثار خود را به صورت « سریال» به مردم عرضه کنند و خودشان هم منفعت ببرند. تقریبا در همان زمان، ناشرین به سود خود دیدند که رمان های نویسندگان مردم پسند را ماهانه، یک جا منتشر کنند. در هر دو مورد، نویسندگان با ناشرین قرارداد بستند که برای پر کردن صفحات معینی، مقدار معلومی مطلب بدهند. این جریان نویسندگان را به کندکاری و دراز نویسی تشویق کرد. در فرانسه که دستمزد رمان نویس ها را «سطری» می دادند، نویسنده ها تعللی به خود راه نمی دادند که هر قدر بتوانند «سطرهای» بیشتری بنویسند. آنها کارگرانی بودند که می بایست زندگی خود را تامین کنند.
در یک مورد بالزاک که به ایتالیا رفته بود و تحت تاثیر نقاشی های آنجا قرار گرفته بود، دنباله رمانی که می نوشت قطع کرد تا مطلبی در آن بگنجاند. این مطلب جدید، جز مقاله ای درباره آن تصویرها چیز دیگری نبود. بنا به اعترافات خود نویسندگان داستان های دنباله دار، می دانیم که گاهی حتی بهترین آنها یعنی دیکنز و تکری و ترولپ می دیدند که به اجبار به تحویل هر تکه داستان در تاریخ معین، یک مسئولیت نفرت انگیز است. بنابراین تعجبی ندارد که رمان خود را از حشو و زائد می انباشتند و باز تعجبی ندارد که داستان های خود را پر از وقایع و حوادث نامربوط کرده اند. یک بار ناشرین به دیکنز خبر دادند که یکی از داستان های ماهانه او بیش از دو « فرم» یعنی شانزده صفحه نیست و بنابراین کوتاه است. به همین جهت دیکنز مجبور شد بنشیند و تا آنجا که می تواند داستان را کش بدهد. او در این جور چیز نویسی ورزیده بود ولی خب آشکار است که اگر دیکنز آنچه را که بعدا به این شانزده صفحه اضافه کرد برای آن تکه داستان خود لازم می دانست، همان دفعه اول نوشته بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *