گربه ای زیر باران – نویسنده : آرمان جولایی (متولد 1385 )

/ / داستان های کوتاه

هیچ چیز بهتر از آغوش گرم خانواده نیست. ما در کانون گرم خانواده همه با هم میخندیم، با هم ناراحتیم و با هم تفریح کرده و غذا میخوریم و در کارها کنار هم هستیم ولی متاسفانه در بین اعضای خانواده، برادری داریم که کمی ناسازگار است.

ما خانواده گرم و صمیمی هستیم که در زیرزمین خانه ای قدیمی اما با صفا زندگی میکنیم.

صاحب خانه ما یک زوج صمیمی بودند. یک پیرمرد و یک پیرزن که گاهی فرزند و نوه های این زوج پیر به آنجا می آمدند و با ما بازی میکردند و ما بسیار خوشحال بودیم. ما گربه ها مزایای خوب دیگری برای این زوج داریم از جمله این که با موش ها مبارزه کرده و از ورود آنها به خانه پیرمرد و پیرزن جلو گیری میکردیم.

اما روزی برای خانواده ما <گربه ها>مشکلی پیش آمد. پیرمرد خانه به دلیل سن بالایش دچار مشکلات تنفسی ای شد که به حیواناتی مانند سگ پرنده و گربه حساسیت پیدا کرد. پیرزن پس از این ماجرا مجبور شد برخلاف میلش خانواده ما را از خانه ای که پر از خاطره بود بیرون کند.

بعد از بیرون کردن ما توسط پیرزن، زندگی سختی پیش رو داشتیم و ما دیگر گربه های ول گرد شده بودیم. به پارکی رفتیم و هر شب با سگ و گربه های آنجا بحث و جدال داشتیم. در همین حین برادر ناسازگار من بین گربه های ول گرد دوست و رفیق هایی پیدا کرد و از جمع خانواده ما جدا شد.

در شبی بارانی و ابری وقتی میخواستیم برای یافتن غذا از خیابان بگذریم ماشینی با سرعت بالا با خانواده من برخورد کرد و همه خانواده جان خود را از دست دادند فقط خواهرم زنده ماند که او هم پایش شکسته بود. کم کم و به سختی داشت جان میداد. من به او کمک کردم و او را به لای بوته های پارک بردم.

او در حالی که جان میداد و نفس های اخر را میکشید به سختی به من گفت : برادر اگر من مردم تو بازمانده خانواده هستی، هرگز از زندگی ناامید نشو، قوی باش و سرنوشت خود را بساز.

خواهر نفس های آخرش را کشید و جان داد. من که از مرگ خواهرم بسیار ناراحت شده بودم چندین بار صدایش کردم ولی جوابی نشنیدم. روی او چندین برگ بزرگ ریختم. در همان لحظه شدت باران بیشتر و بیشتر میشد طوری که انگار اسمان میخواست با من هم دردی کند.

تنهای تنها در زیر باران راه میرفتم و قطرات باران مرا خیس میکردند. به راه رفتن ادامه میدادم تا به مکانی خلوت و پر از ماشین های بزرگ رسیدم. ماشین ها  بدون هیچ حرکتی در جای خود بودند طوری که انگار خواب بودند. به زیر یکی از این ماشین های بزرگ رفتم و از خستگی ساعت ها خوابم برد. در خوابی عمیق بودم که صدایی شنیدم باز هم صدایی شنیدم ناگهان احساس کردم ضربه ای محکم به پهلویم خورد. سریع از خواب بلند شدم و با دیدن هیکل بزرگ مردی، سریع بدون این که به جای دیگری نگاه کنم پا به فرار گذاشتم.

بعد از کلی پیاده روی خودم را در کوچه ای خلوت دیدم. در این کوچه ها آسمان خراش هایی بود که ادم ها در آن بالا و پایین میرفتند و پایین این آسمان خراش ها پر از ماشین بود.

در حال فکر کردن بودم که ناگهان چشمم به گربه ای افتاد که انگار برادرم بود. یک لحظه فکر کردم چشم هایم دارد آلبالو گیلاس میچیند. اما واقعا برادرم بود. او را با دوستان ول گردش دیدم. به سمتش دویدم. وقتی مرا دید فرار کرد. با تمام سرعت او را گرفتم. فریاد کشیدم : آخر تو برادری؟ خانواده را ترک کردی و با این گربه های سیاه ولگرد دوست شدی؟

آرام جواب داد : من میدانستم میدانستم که وقتی پیرمرد مریض شود، پیرزن ما را بیرون خواهد کرد. من …. من نمیخاستم که…

اجازه ندادم جمله اش تمام شود، او را رها کردم و میخاستم از کوچه خارج شوم که پشت سرم فریاد زد : آنها کجایند؟

به آرامی جواب دادم : تنها من مانده ام … آنها مردند.

و با سرعت از کوچه خارج شدم و وارد کوچه دیگری شدم.

در حالی که با بیحوصلگی و غم فراوان در حال پرسه زدن در خیابان بدون هدف بودم …. دو موش سیاهرنگ که سر از جوی آب بیرون کرده بودند را دیدم…. یکی از آنها با لحنی مسخره آمیز به موش دیگر نگاه کرد و گفت :

اخی…. چه گربه ی ناراحت بدبختی…..

و دو تایی شروع کردند به مسخره کردن و خندیدن…

من که حوصله بحث و جدل نداشتم …. با بی اعتنایی از کنار آنها رد شدم…

در حال فکر کردن بودم که صدای خش داری از پشت سرم شنیدم

-اخی چه گربه با مزه ای…

با تعجب برگشتم، پیرزنی را دیدم.

با صدای خش دارش گفت : بیا بیا من برای تو دوستی دارم …

و من را در آغوش گرمش گرفت و برد …

                                                                                                                                            پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *