گمگشته در غبار – نویسنده : ندا ترابی

/ / داستان های کوتاه

شب کم کم به نیمه خود نزدیک می شد. هواي دلچسب بهاري و آسمان زيباي مهتابی هر كسي را به بيرون آمدن از خانه و قدم زدن ترغيب مي كرد. صدای پیچش باد که دست نوازشگرش را به سر و روی شاخه های طراوت یافته از نم درختان می کشید، نوای دل انگیزی داشت که روح آدمی را به تلاطم می کشاند.
بوی نم باران عطر سرمست کننده خود را در فضا می پراکند و مردمی را که علیرغم نیمه شب بودن در پیاده رو ها همچنان با هیجان در رفت و آمد بودند، از عطر دلاویز خود سرمست می کرد. اصلا شاید به همین دلیل بود که با توجه به اينكه زمان زيادي به نيمه شب باقي نمانده بود اما خیابان ها همچنان شلوغ مي نمود.
در ميان مردمي كه در پياده روها با چهره هاي بشاش در رفت و آمد بودند، پيرمردي با چشماني كنجكاو كه پيوسته به هر سو مي نگريست با قدم هايي آهسته راه خود را از ميان مردم باز مي كرد.
اگر كسي تنها چند دقيقه نگاهش را به چهره پيرمرد مي دوخت، بهت، ناباوري و هزاران علامت سوال را از پس چروك هاي صورتش در ميان چشم هاي آبي رنگش مي ديد.
گويي آدمي است كه به تازگي از كره اي ديگر پا به زمين گذاشته است. خودش هم نمي دانست كجاست و به كجا مي رود؟ آرام و بي هدف گام بر مي داشت. چشمان كنجكاو و بي قرارش پيوسته به دنبال نشانه اي مي گشت اما نمي يافت. حتي نمي دانست آن نشانه چيست كه به دنبالش مي گردد.
هيچ چيز به يادش نمي آمد.كي از خانه بيرون آمده؟ اصلا چه باعث شد خانه را ترك كند و سرگردان كوچه و خيابان ها شود؟ خيابان ها، پياده روها، مغازه ها، مردم، همه و همه برايش بيگانه مي نمودند.
هرچه از جمعيت كاسته مي شد و خيابان ها خلوت تر مي شدند پيرمرد هم بيشتر احساس خستگي مي كرد. وقتي به نزديكی يك پارك رسيد، ديگر در پاهايش رمقي براي رفتن حس نمي كرد. نفس زنان خودش را به نيمكتي رساند و نشست.
در آن وقت شب هيچكس در پارك ديده نمي شد به جز دو پسر بچه كه آنها هم به زودي به خانه شان رفتند.
چشمان پيرمرد به ساختماني افتاد كه دو پسر بچه در آن داخل شدند. چراغ هاي ساختمان يكي پس از ديگري خاموش مي شدند. هر كسی در حريم گرم خانه اش شب را در رختخوابي نرم به صبح مي رساند.
پيرمرد براي هزارمين بار به خانه اش انديشيد و براي هزارمين بار چيزي به يادش نيامد. نااميد و ناتوان از ياري حافظه اش سرش را به نيمكت تكيه زد و چشمان خسته اش را به آرامي بر هم گذاشت. حتي به ياد نمي آورد آيا اين اولين شبي است كه دور از خانه اش مي گذراند؟
آه كوتاهی كشيد. مغزش از آن همه سوال هاي انباشته و بي جواب در حال تركيدن بود. خش خش ملایم برگهای درختان در بالای سرش، آرامشی غریب بر وجودش مستولی می کرد.
در همين هنگام صدايي شنيد. صدايي ملايم كه گويي از دور دست مي آمد. پيرمرد گوش هايش را تيز كرد. صداي موزيكي ملايم بود.آهنگي دلچسب و گيرا كه به آرامي نواخته مي شد. ذهن پیرمرد بی اختیار به کنکاش افتاد. هیجانی عجیب وجودش را فرا گرفت. چیزی در ذهنش شروع به وول خوردن کرد. گویی همه سلول های مغزش برای یادآوری چیزی به تکاپو افتاده اند.
جرقه اي در ذهنش زده شد. حس می کرد حافظه اش هر لحظه روشن و روشن تر می شود. به هيجان آمده بود. اما می ترسید تکانی بخورد یا چشمانش را باز کند. می ترسید همه آن نشانه ها به یکباره محو شوند. بدون آنكه چشمانش را از هم بگشايد باز هم گوش هايش را تيز كرد و سرش را به آرامی كمي جلو برد. صدا كمي اوج گرفت. آن جرقه كوچك هر لحظه ذهنش را روشن تر مي كرد.
در سالني بزرگ هزاران چشم با تحسين جوان خوش قامتی را مي نگريستند كه با مهارت قطعه اي معروف را با پيانو اجرا مي كرد.
پسر جوان بي توجه به اطرافش با چابكي انگشتان كشيده و زيبايش را به روي دكمه هاي پيانو به حركت در مي آورد. با تمام شدن قطعه، جمعيت به پا خاستند و با شور فراوان دست زدند. پسر جوان با متانت و احترام در برابر آن همه تحسين و شور مردم سر خم نمود.
پيرمرد آهسته چشمانش را باز كرد، با حسرت نگاهي به انگشتان كشيده و چروك خورده اش انداخت.
دوباره چشمانش را بست و همزمان با نواي پيانویی كه شنیده می شد، انگشتانش را به نرمي به حركت آورد.

 

پایان

مهرماه 1392

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *