اتفاقی که هنوز نیفتاده – نویسنده : فریده صفدری

/ / داستان های کوتاه

نیلوفر با قدم هایی لرزان وارد مطب شد، جلوی میز خالی منشی که تنها یک تلفن و یک دفتر روی آن قرار داشت ایستاد. منشی مشغول صحبت با تلفن بود و با صدایی خسته و تقریبا منزجر گفت : گفتم که خانم عزیز…

کلمۀ عزیز را طوری گفت که انگار ترجیح می داد به جایش کلمۀ دیگری بگوید.

– تمام وقت ها تا دو ماه آینده پره، اگه میخواین بین مریض تشریف بیارین، بله معطلی داره. بین سه تا هشت… به نام … باشه.

منشی تماس را بدون خداحافظی قطع کرد و رو به نیلوفر گفت : بفرمایید ؟

نیلوفر گفت : سلام، من برای ساعت چهار و نیم …

منشی صحبت او را قطع کرد و گفت : به نام ؟

نیلوفر گفت : بهرامی هستم.

منشی گفت : بله بفرمایید بشینید.

و به تلفن همراهش خیره شد.

نیلوفر نگاهش را در سرتا سر آن اتاق مربع شکل گرداند. تمام صندلی های کوچک مشکی رنگ پر بود. پسرش سام را در آغوشش جابجا کرد و این پا و آن پایی کرد. فکر کرد بهتر است بیرون مطب منتظر بماند اما قبل از اینکه قدمی بردارد، صدای بم مردانه ای گفت : بفرمایید خانم، می تونید اینجا بشینید.

نیلوفر نگاه گذرایی به مرد انداخت. مردی بلند قامت بود که عینک طبی به چشم داشت و غم، آشکارا در نگاهش جا خوش کرده بود.

 نیلوفر گفت : خیلی ممنونم، من بیرون منتظر میشم.

مرد قدمی به سمت نیلوفر برداشت و گفت : من میخوام بیرون قدم بزنم.

نیلوفر زیرلب گفت : ممنونم.

ساک آبی رنگ را زمین گذاشت و نشست. موهای قهوه ای رنگش را که همیشه عادت داشت یک طرف صورتش بریزد با دست مرتب کرد و نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز چهل دقیقه مانده بود. تازه اگر منشی سر وقت صدایش می کرد. پسرش با وجود صدای بلند تلویزیون مطب در خواب بود.

نیلوفرگریزی به فکرهای درهم و برهمش زد.

لحظۀ به دنیا آمدن سام در نیمه شبی از دی ماه را به خاطر آورد. لحظه ای که ناامیدانه از دکتر پرسیده بود : میتونم بغلش کنم ؟

و دکتر جواب داد : خیلی کوچیکه، نمی تونه دمای بدنش رو حفظ کنه، باید به بخش ویژه نگهداری نوزادان نارس منتقل بشه.

 علیرغم صدای به ظاهر خونسرد دکتر، نیلوفر نگرانی و بدبینی را در صدایش تشخیص داد و تا صبح یک نفس گریه کرد و تا بیست و چهار ساعت بعد که بتواند از تخت بلند شود، سام را ندید.

از درد بخیه ها یا از درد وحشتناک پس از سزارین که بارها درباره اش شنیده بود، چیزی به خاطر نمی آورد. فقط یک چیز را به خاطر می آورد، نگرانی و ترس از دست دادن فرزندش.

یاد روزی افتاد که قرار بود متخصص قلب به بخش بیاید و وضعیت قلب تمام نوزادان نارس را بررسی کند. هنوز تمام صحنه های آن روز را جز به جز به یاد داشت.

آن روز هم مانند چهارده روز گذشته، همسرش صبح زود او را به بیمارستان رساند. مسیر ورودی بیمارستان تا بخش نوزادان را که از برف و یخ پوشیده بود با سرعت طی کرد. از ترس گاهی نفسش بند می آمد. سخت ترین قسمت رفتن به بیمارستان عبور از ورودی پانصد متری بیمارستان بود نه به خاطر آنکه پوشیده از برف و یخ بود و او نمی توانست با وجود بخیه ها به راحتی قدم بردارد بلکه به دلیل آنکه وحشتناک ترین و عمیق ترین ترس هایش در این لحظه او را به دام می انداختند.

اگر به بخش می رفت و سام سر جایش نبود چه ؟ اگر بدحال شده بود چه ؟ اگر شب قبل دوباره ضربان قلبش به دویست رسیده و پرستار به صدای هشدار دستگاه توجه نکرده بود…

با این فکرها در حالی که رنگ به صورت نداشت به بیمارستان رسید، طبق معمول لباس هایش را با سرعت در اتاق مخصوص مادران عوض کرد، لباس مخصوص بخش را پوشید و خودش را آنجا رساند و مانند بیماری که خودش را به کپسول اکسیژنش می رساند، وقتی سام را دید که در انکیباتورش خوابیده است نفسی به آسودگی کشید.

 بعد مثل همیشه مدتی کنار خانۀ شیشه ای پسرش ایستاد و تماشایش کرد. چند دقیقه بعد متخصص قلب به بخش آمد تا وضعیت قلب نوزادان را بررسی کند.

 نیلوفر آرام و قرار نداشت تا بالاخره دکتر آزمایش و اکوی قلب سام را از پرستار گرفت و پس از چند دقیقۀ طولانی با لحنی عادی گفت : در قلب پسرتون سوراخی هست که هنوز…

دکتر جمله اش را ناتمام گذاشت و با دیدن چشمان منتظر نیلوفر که هر لحظه ممکن بود اشک از آنها سرازیر شود گفت : جای نگرانی نیست، این سوراخ در قلب خیلی از نوزادان نارس وجود داره، در واقع باید قبل از تولد بسته بشه اما پسر شما…

نیلوفر بقیۀ جمله را می دانست. در این چند روز صدها بار آن را شنیده بود. نوزاد شما نارس است، هفت ماهه به دنیا آمده و …

به علامت تایید سرش را تکان داد.

دکتر ادامه داد : اغلب این سوراخ ها تا یک سالگی بدون نیاز به هیچ درمانی بسته میشن.

نیلوفر با صدایی که به زحمت می کوشید نلرزد پرسید : اگه بسته نشد چی ؟

دکتر که آشکارا انتظار این سوال را داشت، با لبخندی گفت: اگرها باشه برای بعد.

و با مهربانی که نیلوفر کمتر در پزشکان سراغ داشت اضافه کرد : نگران اتفاقی که هنوز نیفتاده و شاید هرگز هم نیفته، نباش.

***

صدای پسر کوچکی او را به خود آورد.

پسرک گفت : میشه توپم رو از زیر صندلی بردارم ؟

نیلوفر لحظه ای نگاهش کرد. پسرک چهار، پنج ساله به نظر می آمد با موهای مشکی خوش حالتی که به طرف بالا شانه شده بود. تیشرت سبز رنگی به تن داشت که به پوست سبزه اش می آمد.

نیلوفر گفت : بله، حتما.

و پایش را از جلوی صندلی کنار کشید.

خانمی که در صندلی کناری نشسته بود لبخندی زد و گفت : ببخشید اصلا یه جا بند نمیشه.

نیلوفر گفت : نه، اشکالی نداره.

زن محتاطانه پرسید : بچۀ شما چند سالشه ؟

نیلوفر گفت : یک سال و هفت روز.

زن گفت : چه دقیق! راه افتاده ؟

نیلوفر گفت : بله، بیست و هفت روز به یک سالگیش مونده بود که راه افتاد.

زن این بار با تعجب بیشتری گفت : جداً شما چقدر دقیق هستین! من تاریخ هیچ کدوم از این اتفاقات رو به یاد ندارم ولی با هر کدومش به قدری ذوق زده شدم که همسرم بهم می گفت بچه ندیده.

نیلوفر خواست چیزی بگوید ولی صدای بلند منشی که بی شباهت به فریاد نبود در مطب پیچید : عزیزم برو بشین، واسه قلبت خوب نیست این همه ورجه و ورجه…

و با بی میلی آشکاری توپ را به سمت پسر گرفت.

مادر پسرک اخم هایش را در هم کشید.

نیلوفر به چهرۀ گرد و مهربان زن نگاه کرد. اخم به صورتش نمی آمد. چهره اش از آن چهره های مهربانی بود که آدم انتظار دارد همیشه لبخند بر لب داشته باشد.

زن بلند شد، دست پسرش را گرفت و خطاب به منشی گفت : نیازی نیست شما نگران باشین، پسر من کاملا سالم و سرحاله.

پسرک بی خیال توپش را برداشت و دوباره در گوشۀ مطب مشغول بازی شد اما این بار کمی آرام تر.

زن سرجایش نشست و حالت چهره اش دوباره مثل قبل شد.

رو به نیلوفر کرد و گفت : دو سال پیش دکتر قلبش رو عمل کرد، سوراخ قلبش بسته نشده بود اما انقدر سرحال و شیطونه که گاهی یادم میره قلبش رو عمل کرده…

دوباره صدای منشی در مطب پیچید : خانم بهرامی نوبت شماست.

نیلوفر با عجله عذرخواهی کرد و بلند شد. هنوز صدای زن در گوشش بود : انقدر سرحاله که یادم میره قلبش رو عمل کرده…

نیلوفر پشت در ایستاد و به یک سال گذشته فکر کرد. همۀ اتفاقات تلخ و شیرین آن روزها در زیر پردۀ ضخیمی از نگرانی هایش، محو و کم رنگ شده بودند.

در باز شد.

 نیلوفر به چهرۀ شاد زنی که کودکی یک ساله همراهش داشت نگاه کرد و وارد مطب شد.

فقط چند لحظۀ دیگر تا مشخص شدن نتیجه باقی مانده بود. نتیجۀ اتفاقی که هنوز نیفتاده بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *