نقش و اهمیت نویسنده بر جامعه

/ / مقالات

نوشتن رمان فقط به این منظور که خواننده بتواند چند ساعت لذت بخش را بگذراند، برای نویسنده کار جلف و سبکی است. این گونه نوشته ها همانطور که می دانیم به عنوان « گریزنده از واقعیت و مسئولیت ها» با اهانت و تحقیر، طرد می شوند.
چرا باید از نویسنده، بیش از آنچه از شاعر و آهنگساز و نقاش می خواهیم مطالبه کنیم ؟ حقیقتش را بخواهید چیزی به اسم داستان « خشک و خالی» وجود ندارد.
نویسنده وقتی داستانی می نویسد گاهی بدون هیچ قصد دیگری جز اینکه آن را قابل خواندن کند، خواه ناخواه از زندگی انتقاد می کند. رایارد کیپلینگ در « قصه های ساده تپه ها» درباره کارمندان اداری حکومت هندوستان و افسران چوگان باز و زنان آنها چیز نوشت، با حیرت و تحسین ساده لوحانه روزنامه نگار جوانی داستان نوشت که خودش اصل و نسب حقیری داشت. حیرت انگیز است که در آن زمان کسی متوجه نشده بود که این داستان ها چه ادعانامه محکوم کننده ای بر ضد قدرت قاهره است. حالا وقتی آنها را می خوانید، تشخیص می دهید که چرا انگلیسی ها دیر یا زود می بایست دست از سر هندوستان بردارند.
در مورد چخوف نیز چنین است. با آنکه می کوشید بی طرف باشد و مصمم بود که زندگی را فقط با واقعیت وصف کند، نمی توانید داستان های او را بخوانید و به این فکر نیفتید که نادانی و فساد اغنیا می بایست به انقلاب خونینی منجر شود. خیال می کنم بیشتر مردم قصه و داستان را برای این می خوانند که دیگر کاری ندارند تا انجام دهند. قصه و داستان را برای آنکه لذتی ببرند می خوانند و همین کار را هم باید بکنند. ولی آدمهای متفاوت، در مطالعه خودشان دنبال لذت های متفاوت می گردند. یکی از این لذت ها لذت شناسایی است. خوانندگانی که « دفتر وقایع بارچستر» نوشته ترولپ مربوط به زمان آنهاست، این وقایع را با خوشنودی و رضایتی که ناشی از آشنایی است می خوانند. چون ترولپ، آن نوع زندگی را که خودشان گذرانده اند تصویر کرده است. اکثر خوانندگان آثار او جزو طبقه متوسط بالا بودند و به همین جهت با طبقه متوسط که مورد بحث او بود خود را مانوس و خودمانی می دیدند.
خوانندگان دیگر در رمان هایی که می خوانند، دنبال غرابت و تازگی می گردند. داستانی که صحنه حوادث آن در سرزمین دور و ناشناس قرار دارد همیشه هواخواه داشته است. بیشتر مردم زندگی بسیار ملال انگیزی دارند و به همین جهت برای مدتی غرق شدن در دنیای خطر و ماجراهای خطرناک برای آنها حکم خلاص شدن از یکنواختی زندگی را دارد. فکر می کنم لذتی که خوانندگان روسی از خواندن داستان های چخوف می بردند با لذتی که خوانندگان جهان غرب از این داستان ها می بردند تفاوت فراوان داشت. خوانندگان روسی از اوضاع و احوال مردمی که چخوف آنچنان واضح و روشن شرح و وصف می کرد، کاملا آگاه بودند. خوانندگان انگلیسی در داستان های او چیزی که تازه، عجیب و غالبا هراس انگیز و دلتنگ کننده بود می یافتند.
نمی توان پذیرفت که قصه و داستان قادر است درباره موضوعاتی که به منظور اداره کردن زندگی، آگاهی از آنها برای ما اهمیت دارد اطلاعات موثقی به ما بدهد. رمان نویس درست به سبب طبیعت استعدادهای خلاقه خود صلاحیت ندارد که به چنین مطالبی بپردازد. کار او استدلال نیست، احساس کردن و به کار انداختن خیال و اختراع است. او متعصب است. مطالبی که نویسنده انتخاب می کند و قهرمان هایی که می آفریند و طرز تلقی او نسبت به آنها تحت تاثیر تعصب اوست. آنچه او می نویسد نشان دهنده شخصیت او، تجلی غرائز او، احساسات او، ادراکات او و تجربه اوست.
هدف شایسته نویسنده داستان، تعلیم دادن نیست خشنود کردن است. نویسنده ها زندگی گمنامی دارند. مردم چنان که در مورد ستارگان سینما می کنند، جمع نمی شوند تا وقتی آنها از منزل خود بیرون می آیند آنها را ببینند. ولی پاداش های مخصوص به خود را دارند. از دوران های ماقبل تاریخ، انسان هایی که از نعمت استعداد خلاقه برخوردار بوده اند، برخاسته اند و با اثر هنری به زندگی طاقت فرسای بشر لطف و صفای بیشتری بخشیده اند.
در تمامی اعصار، هنرمندان با ایجاد آثار هنری به رضایت کامل مطلوب خود دست یافته اند. اگر نویسنده داستان بتواند به چنین خوشنودی و رضایی برسد، مجموع آنچه را که حقا می توان از او خواست، انجام داده است.

« سامرست موام»

ترجمه کاوه دهگان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *